تو عید دعوامون شد من هیچ وقت دعوا هارو به مامانم اینا گزارش نمیکردم برداشت زنگ زد مامانم بیاد اونم اومد منم کتک خورده بودم از پام خون میچکید صورتم کبود نشسته بودم کف خونه به گریه اونم تموم ظرفا رو خورد کرده بود و نشسته بود کف آشپزخونه به گریه
مامانم اومد هر چی خواست از بدی من گفت یکسال درس میخوندم واسه کنکور به مامانم اینا گفته بودم میرم کتابخونه چون نزدیکن نمیخواستم هی برم اونجا یا بیان برگشت به مامانم گفت دخترتون شما رم راه نمیده قرار بود یه راز باشه بینمون واقعا هیچ حسی بهش ندارم