زندگی من پر بود از مشکلات ریز و درشت ولی با وجود اونا خوش بودم و زندگیمو میکردم
تا اینکه یه موضوعی پیش اومد و فهمیدم شوهرم با زن داداشم باهم بودن.تو کل دوران عقد و بعد عروسیم.یعنی ۲سال
بحث و دعوا و ناراحتی پیش اومد
بعد کلی کشمکش من حق طلاقمو گرفتم و داداشمم از زنش جدا شد و برگشت خونه بابام
اما من چون هنوز ۴ماه بود که خونه خودم بودم گفتم شاید همه درست بشه و موندم و بخشیدم
از اون زمان خانوادم قطع رابطه کردن و فقط من میرم پیششون
اینم بگم که فوق العاده حمایتم کردن و میکنن
منم رفتم سر کار و یکم پول جمع کردم و گذشت و حالم بهتر شد و اینا
ولی همیشه از اینکه خانواده شوهرم میان خونمو میرن و اما من نمیتونم کنار خانوادم باشم به شدت عذاب میکشم
از حمایتای شوهرم از خانوادش عذاب میکشم
از دور هم بودن اونا و تنهایی خودم ناراحتم
از مرور خاطرات گذشته و چه اتفاقاتی تو زندگیم افتاده داغون میشم
اما هیچکس از حال دلم خبر نداره.دارم دق میکنم نصف موهام سفید شده.اخه من هنوز ۲۵ سالمه
از اینکه حسرت بچه میکشم از اینکه اعتماد نمیکنم به هیچکس
از اینکه جاری ها و اطرافیانم همش با خانوادشون میرن و میان و من نمیتونم
میخوام همه چیز تموم کنم
میخوام جدا شم
اما برم کجا؟
خونه بابام؟اونجا که داداشم جلو چشامه و بیشتر اذیت میشم.مردم چی میگن؟که جفت بچه ها جدا شدن برگشتن خونه بابا
مامان و بابام چی؟؟؟؟خدایا چه تقدیریه
دارم میرم سرکار خونه اجاره میکنم و تا اخر عمر تنها زندگی میکنم.این بهتره