شوهرم بسیجیه فرمانده ی پایگاه کوچیکه دیشب بشون اماده باش دادن گفتمش نرو من شب میترسم تنهایی گف زود میام
رف منم تا۲شب منتظرش شدم نیومددیگه گفتم لابدالان میاد
چشام سنگین شدخوابیدم ولی بااسترس تایهو چشاموبازکردم دیدم ساعت۵صبحه واقاهنوزنیونده
دیگه داشتم دیوونه میشدم قلبم روهزاربود
منم تلفن زدم بش نفرینش کردم لباساموپوشیدم ساکمواماده کردم ک برم
اونم بعد ربع ساعت خودشورسوندخونه گف چراهنوز موندی؟ رفتی هم برگشت توکارنیست
بعدشم گرف خوابید ولی دوبارصدام کردبرم پیشش نرفتم
الانم باخابیده فک کنم منم منتظرم هواروشن شه برم خونه پدرم