آقا یه چیزی میگم توروخدا اونایی که میترسن نخونن
پریشب تو اتاق خواب خوابیدم بعد شوهرم دیر اومد ، بیدار شدم سلام علیک کردیم و اینا بعد شوهرم رفت غذا بخوره نصفه شب
من چندیقه یه بعدش با اینکه بیدار بودم و صدا شوهرم از تو اشپزخونه میشنیدم صدا قاشق چنگال قشنگ میومد
یکی نشست بالا سرم دستشو گذاشت زیر سرم و شروع کرد با موهام بازی کردن من زبونم قفل شده بود همس میخواستم داد بزنم شوهرمو صدا کنم که بیاد ولی نمیشد تا شوهرم غذاش تموم شد اومد تو اتاق اونم رفت گفتم بهش میخواستم صدات کنم نمیشد ،
دوشبه از ترس نمیتونم بخوابم 😭😭😭😭