من عروس خاله ام هستم,خاله خودم نیست خاله مامانمه,مایه سری جریاناتی حدود ده سال قبل داشتیم سر خاستگاری وازدواج...الان شش ساله ازدواح کردم تو این چندوقت خواهرشوهرم هرچی دلش خواست گفت منم هیچی نگفتم چون در کل ما خونوادگی خیلی بی سر وزبونیم!تا اینکه چند وقت پیش خواهرشوهرم میخواست خونشو عوض کنه ومامان منم همینطور خلاصه بااینکه مامانم راضی نبود خونه روغالب کردن بهش از اونروز همه دلخورن ازهم تا اون هفته که خواهرشوهرم به شوهزم گفته بود زنت بی حجابه خصوصی باشوهر من حرف میزنه محرم ونامحرم حالیش نیست درحالیکه هیچکدوم درست نبود طوریکه حتی مادرشوهرمم بادخترش بحثش شده که چرا اینارو گفتی؟و اون وسطم گفته بود گذشتشو بگم آبروش میره مامان منم زنگ زده خونش کلی نفرینش کرده حالا همه قهرن دل منم شکسته....میخاستم درددل کنم
در کرب و بلا بی طرفان بی شرفانند تاریخ همین است یزیدی و حسینی
مستقیم رو در زو بگو گذشتم چیه؟ و بلوف بزن بگو تو دخترخالمی، نزار جیزی بگم شوهرت توو روتم نگاه نکنه پس پاتو از زندگیم بکشبیزون و نزار بدتر از این بشه اوضاع
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من خونواده فقیری داشتم واونا متوسط پر ادعا,من ده سال پیش دانشگاه خوب پرستاری قبول شدم الانم رسمیم وشاغل اون موقعا پسرداییم اومد خاستگاریم اما این دخترخالم گفت باهاش تزدواج نکن بادادتظ من ازدواح کن شوهرم اون موقع مریض بود ودیالیز میشد بعد پیوند کرد ولی وقتی من به پسرداییم جواب رد دادم دیگه نیومدن جلو هرخاستگاری که میومد دوباره پیش میکشیدن وپس میزدن!!تا بالاخره ازدواج کردیم الان یه دختر ویه پسر دارم پسرم هفت ماهشه ووضع زندگیم خوب شده شوهرمم سالمه همه میگن حسودیش شده
در کرب و بلا بی طرفان بی شرفانند تاریخ همین است یزیدی و حسینی