خودم هنوز دارم ب حال اجیم میخندم
همه رو ب زبون اجیم میگم براتون
از قبل تعیین کرده بودن برا مامانا ۵۰ بدن
خلاصه امروز هی منتظر بوده شوهری از کار بیاد ببینه چی برا خودش خریده و هی از تصورش لبخند میومده رو لبش و با خودش تمرین تشکر ذوق زدگی میکرده
میبینه از پنجره کشوهرش دم دره و ی نایلون مشکی هم دستشه
هول میشه موهاشم با دستش صاف مرتب میکنه و میشینه رو ب رو در و لبخند میزده