هی میگن اینجا داستان خوشیاتونو نگین اینجا حسود وتنگ نظر داره راست میگن حسود_پلاستیکی# 😒
قضیه از این قراره که حشمت اومدخونه خسته و له منم براش چای بردم بعد خیار پوست کندم چیلیک چیلیک روش نمک ریختم دادم دستش متکا قلقلی هم گذاشتم پشتش
بعدم زدم اخبار که دیگه خیلی خستگیش دربره بعدم با ناز موهامو زدم کنار گفتم حشیییی جان حشمت چشای خسته و قرمزشو برگردون سمتم منم گفتم حشمت جان عجقم گوگولی من خلسک من اونم همینطور 😑بم خیره بود منم ادامه دادم جمعه بیا باهم بریم تیراژه من خرید عیدمو بکنم شری یه مانتو دیده اونجا ۱۷۰۰۰۰۰تومن عکسشو دیدم عاجقش شدم بریمبخریم گومبولی من😍
بعد این همه طنازی و صدا نازک کردنو...کف دستشو اورد جلوگفت مو داره بکن بعدم پتو پلنگی شو کشید رو سزش پشتشو به من کرد وخوابید منم گفتم ایشششش الان قهرم باش 😒
حشی هیچ وقت اینقدر بم بی توجه نبود😢
همش تقصیر شماهاس ایششششش😏