هر کاری کردم که تمومش کنم اونم وابسته من شده بود و وقت و بی وقت می اومدمیگفت یا بیا دم پنجره همین الان بینمت یا میام در خونتون و میزنم و به بابات میگم که دوستت دارم.
جفتمونم میدونستیم نمیتونیم باهم ازدواج کنیم و اون میگفت تا اخر عمر مجرد باشیم تا بتونیم با هم بمونیم.ولی شرایط اینجوری نمیشد و من با اون با کلی خاطره خوب و بد جدا شدم که به خواستگارم جواب دادم