2777
2789
عنوان

...یه قصه دارم...

| مشاهده متن کامل بحث + 37901 بازدید | 449 پست
یه دختر لاغر سیاه بامزه با چشمای سیاه...به قول گیلانیا کاس چوم!! این دختر یه برادر کوچکتر داشت که ا ...

عزیزمم داستانت عالیییی,فقط اینجا خواستم بگم به عنوان یک گیلانی ما به چشم رنگیها میگیم کاس چوم

که دیگه ستا تیر خلاصو میزنه و ساعت یکی از مهمونا رو میزاره زیر تخت سنا...و اون بیچارم تو کل مهمونی ه ...

یاد فیلم هتل پنج ستاره افتادم. البته اگر نامش رو اشتباه نگفته باشم🤔


💙صدا کن مرا... 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

عزیزمم داستانت عالیییی,فقط اینجا خواستم بگم به عنوان یک گیلانی ما به چشم رنگیها میگیم کاس چوم

واقعا؟؟

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

و اینبار بچش مرده به دنیا میاد...خان هم که دید از این پسرش ابی گرم نمیشه بند کرد به عماد که زن بگیرهو اگر نه هم یکی رو صیغه کنه.ولی عمرا عماد زیر بار نمی رفت چون می دونست ازدواج اجباری تهش جدایی و  و سرنوشت زنی هم که صیغه  بشه یکی مثل سناست یا مادر خودش...

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
و اینبار بچش مرده به دنیا میاد...خان هم که دید از این پسرش ابی گرم نمیشه بند کرد به عماد که زن بگیره ...

آخیش. . الحمدلله باز آقاعماد خدا رو شکر دارای شعور بود بلانسبت سایر اهل منزل.

💙صدا کن مرا... 

و حالا دیگه سنا هم بریده بود و در اثر از دست دادن خون زیاد خیلی ضعیف شده بود..سیما اینبار تمام میخش رو کوبید تا اونو از زندگیش بیرون کنه و موفق هم شد..دیگه خان هم علاقه ای نداشت تا سنا تو خونش  باشه ...سنا رو با یه چمدون پس می فرستن خونش ولی اینبار بابای معتادش شروع می کنه به هوار زدن که من دختر مطلقه تو خونه قبول نمی کنم و پاشو برو خونه شوهرتو فلان...و دختره از این جا رونده..از اونجا مونده..دم خونه خان بست می شینه و میزنه زیر گریه...و باز هم عماد به دادش میرسه وخانو تحت فشار میزاره که درو به روش باز کنه

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

و سنادوباره وارد خونه خان میشه و اینبار سیما می بینه که این رفتنی نیست دست میزاره رو تنها راه حل و اخرین راه حل...ازدواج دوباره سنا..ولی اخه این دختر ۲۰ ساله مطلقه رو کی می بره؟ جز مردای پیر یا مردای خیانت کار چند زنه...

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108