مثل برادر شوهرا من هر جایی میرن مادر شوهرمو میبرن
جاریام هم بنده خداها فقط تحملش میکنن خدا صبرشون بده
منم بعد عروسیم بردمش کربلا مامانمم بود یک جیگری ازم سوخت بعد از اون دیگه هیچ جا نمیبرمش اونم دیگه انتظار ازم نداره
از همین اول یه جوری جا بنداز که ازت انتظار نداشته باشه
وگرنه تا آخر عمرش هر جا بری باهات میاد و سفر رو کوفتت میکنه
به شوهرتم منطقی صحبت کو بگو واقعا نمیتونم تحملش کنم
بگو اونو جدا ببر سفر منم جدا یا کلا سفراتو با اون برو