شب همگی بخیر
من حدود هشت ساله ازدواج کردم سطح مالی خانواده خودم تو مجردی نسبت به الان بالاتر بود یعنی شرایط اقتصادی یک جوری شد که توزندگی متاهلی پسرفت کردیم بازهم راضی هستم به رضای خدا
من یک زن داداش دارم خونه بزرگ خریدن به مشکل مالی خوردن اون روز صحبتش بود گفتم مقداری دارم قرض بدم اگر دوست داری گفت ندارم بدم حالا گفتم اشکال نداره کادوخونه ات یک دفعه گفت تو مستاجری نداری من ازت کادو نمیخوام
یک لحظه یک جوری شدم کاش میگفت انتظار ندارم و...
قبلا هم تبریک خونه اش روگفتم گفت انشالله توهم خونه بخری راحت بشی ازاین وضع مستاجری که هرسال ازاین جابه اونجا بشی و خونه مردم باشی بری توخونه خودت
من مادرم برای هرکدوممون از ارثیه پدریش یک آپارتمان نقلی خریده که پایه همین خونه داداشم رو هم همون کمک تشکیل میده اما توشهر محل زندگیم نیست چندبار تصمیم گرفتم بفروشم جایی که هستم خونه بخرم اما عقلم بهم میگه درست نیست و اینکه به خانواده شوهرم اعتمادی ندارم متاسفانه ...
از اون وقت دعامیکنم همه صاحب خونه بشن و بعد موقع حرف زدن حواسمون به طرف مقابلمون باشه که ناخواسته دلش رونشکنیم ...