سلام استارتر ببخشید بعد از این همه مدت پیگیر این مساله شدم
دقیقا نگرانیتو می فهمم اوایل زندگیم خانواده شوهرم اونقدر اذیتم کردند و کاملا منو ادم نمی دونستند و شوهرم هم کارش حادثه ساز بود و من بچه هم نداشتم می لرزیدم که اگر جوری بشه خدای ناکرده من چیکار کنم کلی ناامید بودم و می ترسیدم
اما یه بار به خودم اومدم کسی از اینده خبر نداره توکلمو به خدا کردم انرژی مثبت فرستادم
توهم نترس به خدا پناه ببر از شر و بلا و مشکلات و فکرهای خوب کن که به سرت نیاد اتفاقهای خوب و مجسم کن که پیش میاد
کار دومت هم اینکه اصلا با شوهرت اینطور مواقع حرف نزن اما برنامت این باشه مثل تلویزیون آگهی تبلیغاتی ۳۰ ثانیه ۴۰ ثانیه به شوهرت غالب کنی بدون اینکه طولانی حرف بزنی و فورا تهش یه حرف دیگه بزن مثلا یه ماجرا دیگه
مثلا در حالیکه داری چای می ریزی بگو امروز یه فیلم دیدم اقاهه رفت سفر تصادف کرد زنش عاشقش بود دیگه برنگشت یه روز برادر شوهرش اومد گفت این خونه به اسم منه اونو بیرون کرد زنه بیچاره از اون طرف گریه میکرد برای شوهرش از اون طرف بی خانمان شد طفلک بعد دیگه یه چیز دیگه بگو غذا می خوری ؟ میوه بخور عزیزم
تموم حرفهاتو با این کوتاه کوتاه بگو واضح نگو جورهای مختلف بگو نکات تربیتی اموزشی مذهبی
توکه شوهرت اهل وصیته حدیث دربیار یه بار راجع به غذا خوردن یه بار راجع به احترام میهمان یه بار محبت به زن بگو تو تلویزیون خوندم تل. گر. ام ....
اونقدر مداومت کن همه چی درست میشه
ولی واقعا خدا مهربون به خدا بگو خدایا مواظبم باش من می ترسم