مادرم کلا همه چیز رو ازمون پنهون میکنه،البته عادتشه، چند ماه پیش خواهرم رو شوهر دادیم،تا نامزدیشون اصلا ما خبر نداشتیم، بهش گفتم کع خیلی ناراحتم،گفت،گفتم نکنه سرنگیره ،وقتی قضیه جدی شد بهتون میگم، حالا دارن واسه داداشم زن میگیرن،بازم بی خبر،به خدا ابروم پیش شوهرم رفت چکار کنم؟
به نظرتون اگه واسه نامزدی و مراسمات ،منو شوهرم نریم بد نمیشه، اخه خیلی حرصم میگیره،مث غریبه ها برم م ...
من باشم حتما میرم تازه زیادم ناراحت نمیشم چی بهتر از اینکه یهو نامزد خواهرمو ببینم و از دنگو فنگای قبلشو خاستگاریش دور باشم ولی مامان من انقد منو تو چیزایی که به من مربوط نیست و به خواهرم مربوطه انقد دخالت میده با زور که دلخوری پیش میاد
مادرتو درک کن،بعضیاربه یه خرافاتی باوردارن، مثلا چشم عزیزی،میگن ذوق وشوق اتفاقدخوبو از بیندمیبره سر زبانها میفتیم توچشم میفتیم تا لحظه آخر چیزی نمیگن،من درکش میکنم،سرم اومده بارهاحتی به عزیزانم گاهی نمیگم تابشه
اما استارتر منم فکر کنم مادرت به خرافاتی معتقده و به همین دلیل نمی گه، اگه اینجوری باشه همون بهتر که نگه، چون انقدر ذهن قویه که وقتی ادم معتقد باشه واقعا به هم می خوره
یه بار پنهان کاری کن که تابلو باشه. اگه ناراحت شد بگو خوب چون شمام می کنی من حس غریبه بودن بهم دست م ...
والله توباغ نیست،صد دفعه قبلا بهش گفتم،مگه ما غریبه ایم که خبرای شما رو از مردم بشنویم،حالیش نیست، با مادر شوهرم که مقایسه ش میکنم حرصم میگیره،اون برعکس خبر به عروساش نمیده،فقط محرم اسرارش دختراشن
والله بهتره ادم قبل عروسي و نامزدي به چهار نفر بگه اگه طرف مشكل داشت معلوم بشه
فقط داریم حرف میزنیم. اونی که میخواد بگه "به من چه "باهاش موافقم .لطفا نظر نزاره. واقعا به تو چه .وقتت رو نلف من نکن.برو یه تاپیک دیگه که بهت مربوط باشه والله