با اونی ک تازه اشنا شدم حرف میزدیم ک بهم گف اخر این ماه دفترچه شو میفرسته بره خدمت
بعد یه ماه اینا هم معلوم میشه کجا باید خدمت کنه
بهم گف منو از یاد میبری من برم تو با یکی دیگه میشی البته تقصیر تو نیست کی منتظر مونده ک تو بخوای برام منتظر بمونی
منم بهش گفتم تو ک منو نمیشناسی چرا اینجوری میگی با این حرفات بیشتر ناراحتم میکنی من همه نیستم
دلم گرفت ک ب این زودی میره تازه اوایل اشنایی ماهم هست
من میترسم وابستش بشم منتظرش بمونم ولی اون وقتی برگرده منو نخواد
اونم میترسه بره بیاد میبینه من اونو فراموش کردم اونو نمیخوام دیگه
نمیدونم چی کنم
من اخه اونجوری نمیکنم ولی اونو نمیدونم
میخوام بهم باور کنه ک من اونجوری نمیکنم
چجوری اعتمادشو جلب کنم؟
تازه نمیخوام وابستش شم زیاد برا اون چیکار کنم؟