خبرت هست که بی رویِ تو آرامم نیست؟
طاقتِ بارِ فراق ، این همه ایامم نیست؟
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن؛
بامدادت که نبینم طمعِ شامم نیست؛
گو همه شهر به جنگم ، به درآیند و خلاف؛
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست؛
به خدا و به سراپایِ تو کز دوستیت؛
خبر از دشمن و اندیشه زِ دشنامم نیست؛
"دوستت دارم" اگر لطف کنی ، ور نکنی؛
به دو چشمِ تو ، که چشم از تو به انعامم نیست؛

سعدی#