من خودمون باهم اشنا شدیم
خانواده محترمش و خودش خودشونو کشتن تا مامان بابای من اجازه بدن بیان خواستگاری
خدا میدونه نامزدم چیکار به سر من اورد
هی میگفت برو راضیشون کن
ما زودتر میخوایم بیام
۲۰ اسفند بود میگفتم بابا بذار خونه تکونی تموم بشه
میگفت نه نه همین امروز
کشت منو
دو روز قبل از این بیان داداشش اومده که نه این اقا باید درس بخونه هنوز بره زن بگیره از درس میافته
سنش کمه کوفت زهر مار
همه بلند شدن اومدن خونه ما
فقط گفتن پسر ما باید درس بخونه هنوز فلان سال از درسش مونده
همین
حالا فکر کنید من بدبخت چقدر زجه زده بودم مامان بابام گذاشتن بیان
فکر کنید چقدر ضایع شدم جلو مامان بابام
بابام ده باررگفت بعدش کی میخواد تو رو عقد کنه
تو خودت میخوای
اونا که نمیخوان
سال بعد اومدن دوباره خونه ما کل جد و ابادش اوردن که داداشش بزرگشم باید بیاد
عید بوده هیچی که نیاوردن
یه دونه انگشتر اوردن
رفتیم اندازم کنیم فروشنده جلو روی خودم گفت
شما گفتید ما انگشنر ارزون میخوایم ما اینو بهتون دادیم
برا زن داداشش تقریبا ۱۰ برابر من انگشتر نشون خریدن
این همه عید رفت و اومد هیچی برای من نیاوردن
رفتن مسافرت مامان باباش یه جعبه ۱۰ تایی کلوچه برا من سوغانی اوردن
اخه واقعا ادم خجالت میکشه جلو پدر مادرش
واقعا بریدم