اول داستانو میگم بعد اسکرینشو میذارم
من شش ماه پیش با یه اقایی اشنا شدم که کاش میمردم و نمیشدم
دوسال بود که تو یه کارخونه ای مشغول بودم
حس میکردم که رییسم هربار منو میبینه یه جوریه
تو یه سال سه بار کار منو عوض کرد تا نزدیک کنه منو به خودش
خلاصه بعد یک سال و چند ماه بهم پیشنهاد داد و کلی ابراز علاقه کرد
منم ازش خوشم میومد ظاهر عالی ، موقعیت مالی خوب ، رفتار عالی، خلاصه یه مرد همه چی تموم
هر روز گل و کادو و بهترین تفریحا رو برام فراهم میکرد و منم کم کم داشتم بهش وابسته میشدم تا اینکه خودش بحث ازدواجو پیش کشید و گفت فعلا یکم درگیرم به محض اینکه درگیریا تموم شه میام خواستگاری ولی فعلا واسه این که خیالت از بابت من راحت بشه با خانوادم آشنات میکنم
که با مادر و خواهرش اشنا شدم و اونا ام دوسم داشتن نامانش هر چند وقت زنگ میزد و کلی حرف میزد و خواهرشم که شده بود دوست صمیمیم
هربار ام میگفتم درگیریات چیه میگفت کاریه درحالی که من بودم تو کار و میدیدم همه چی عالیه ....