خيلي لاغر شده بودم همه وقتي منو ميديدن ميگفتن چرا اينجوري شده نكنه نامزدت خوب نيست فأميل هم ميگفتن وضع شوهرت كه خوبه چرا عروسي نميگيرين خبر از دلم كسي نداشت يه روز كه پدر شوهرم واسه امام حسين نذري داشت با احسان رفتم خونه پدر شوهرم با اين كه اصلا دلم نميخاست ببينمشون خواهر شوهرم هم چند ماهي ميشد نديده بودم بهم گفتن داداشمون رو تحويل گرفتي نميزاري بياد