دفتر خاطرات 6 سال قبلمو پیدا کردم :) همش نوشتم کاش من و علی تا آخر عمر با هم بمونیم :| حالا نموندنمون هیچ :( چرا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد علی کیه ؟ :/
خيلي لاغر شده بودم همه وقتي منو ميديدن ميگفتن چرا اينجوري شده نكنه نامزدت خوب نيست فأميل هم ميگفتن وضع شوهرت كه خوبه چرا عروسي نميگيرين خبر از دلم كسي نداشت يه روز كه پدر شوهرم واسه امام حسين نذري داشت با احسان رفتم خونه پدر شوهرم با اين كه اصلا دلم نميخاست ببينمشون خواهر شوهرم هم چند ماهي ميشد نديده بودم بهم گفتن داداشمون رو تحويل گرفتي نميزاري بياد
هخانم بهش برخورد وپاشد رفت رفت با خواهراش نشست در گوشي حرف زدن ديدم كلا رفتارشون باهام عوض شد خواهر شوهرم گفت هر وقت مياي اينجا يا سرت تو گوشيته يا واسه كار نكني خودتو با بچه ها سرگرم ميكني من كه هر وقت ميومدم هم ظرفا رو ميشستم هم أگه كاري بود كمك ميكردم خيلي ناراحت شدم احسانهم با برادرش رفته بود بيرون من تنها بودم بعش زنگ زدم زودتر بيا منو ببر خونمون