اینقد تشنج ایجاد میکرد ک فتنه کنه ولی من هیچی نمیگفتم همه هیچی نمیگفتن داداشم و بابام منظورمه
همه جیو میکوبید بهم بلند و با داد سرفه میزد خیلی میتزسیذم
بعد گف حالا بایذ بخوابیم
دید باز همه قبول کرد شروع کرد ب دعوا کرذن
گف من مادرشوهرتو ال میکنم بل میکنم میرم شوهرتو از خونه میندازم بیرون
گفتم خب اینا ک راهش نیس تقصیر من چیه ک با من دعوا میکنی
همیشه منو اذیت کرده همیشه