بخاطر قضاوتای تندتون راجع به طلاق داداشم و آبجیم و یه حاهایی ام زندگیه خودم تصمیم گرفتم داستان ازدواج هرسه مونو بنویسم قبلنم تایپ نکردم که کپی کنم چون همین الان تصمیم گرفتم بنویسم
ممنون که میخونید
ازدواج داداشم:
ما تو ی خونواده ی متوسطیم و من کوچیکه امو داداشم ی سال ازم بزرگتر خواهرمم سه سال
با ی مادر خیلی خوشگل و نماز خون ولی ساده ی بی ساست
بابام راننده ماشین سنگین بود و ب طبع گاهی تریاک میکشید
بعد از پنجاه سالگی و درست موقع ازدواج من از ی پادرد ساده شروع زمین گیر شدنش شد
مامانم ی خواهر داشت که کل فامیل همش از خساستاشو اقتصادی بودنش جک میساختن بی اغراق
ی پسر بزرگ داشت که چون خونه عزیزم میموند و نمیتونس بهش برسه اعتیاد پیدا کردو فوت شد...خالم حتی برای پسرش ختم و چهل نگرفت و عمش براش مجلس گرفتن....
هیچ کاره ی خونه ام شوهرش بود
یه دختر کوچکترم داشت که ازم دو سال کوچکتر بود
منو (زهرا) از بچگی خیلی صمیمی و همه شیطنتامون با هم
با پسرا دوس میشدیم و هردومون عاشق یکی بودیم تو اون سن
من از سنم کمتر میفهمیدم خیلی و ب رابطه تن نمیدادم مومن دوس پسر دار بودم🤔
ولی دختر خالم نه خیلی شیطنتش زیادتر بود
داداشم از نوجونی و سن کم مجبور ب کار بود و کمک خرج خونه
خیلی رو من که خواهر کوچیکه بودمو حساس و همش میگفت با این دختر خالم نگردم اگه میگردم حواسم ب خودم باشه😬
خودشم از دار دنبا عاشق دختر صابکارش شدو اون خیلی ریلکس بهش گفت تو عین داداشمی، و نمیتونی با حجاب من کنار بیای
نه
زدو دخترخالم عاشق داداشم شدو من ب مسخره میگرفتم چون خیلی عاشق میشد