عنوان

داستان واقعی........نخونی از دست دادی

| مشاهده متن کامل بحث + 2278 بازدید | 117 پست

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

در نی نی سایت گاهی وقتا به بودن و هستی خود شک می نُمایم!

"اولدوز گفت: ننه کلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد. ننه کلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چیست؟ این، گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچه هام از گرسنگی بمیرند. این، گناه اسـت جانم. این، گناه است که نتوانم شکمم را سیر کنم. این، گناه است که صابون بریزد زیر پا و من گرسنه بمانم. من دیگر آن قدر عمر کرده‌ام که این چیزها را بدانم. این را هم تو بدان که با این نصیحت‌های خشک و خالی نمی‌شود جلو دزدی را گرفت. تا وقتی کـه هر کس برای خودش کار می‌کند دزدی هم خواهد بود." اولدوز و کلاغها

هستیم بگو 

یادبگیریم باهم باشیمبدون تصاحب یکدیگر،همنوا باشیمبدون تصرف اندیشه یکدیگر،همراه باشیمبدون خدشه دار کردن راه یکدیگر،همکار باشیمبدون دخالت در کار یکدیگر،همدل باشیمبدون راهیابی به راز یکدیگر،همنشین باشیمبدون تجاوز به مرزهای یکدیگر

سلام به همگی 

یه دختر بود حدود بیست دو بیست وسه سالش بود مالرحدود چهل ساله پیشه

قرارمون چی شد  که بی قرار قرار هم باشیم   حسین هرچی که پیش اومد    باید کنارهم باشیم    من رویه خاک وتو سوار مرکبی    من تویه قلب تو     اما تو چشم زینبی     آهسته تر برو بزار منم باهات بیام    حسین دیگه نمیکشه پاهام که پا به پات بیام    کجا میخایی بری  حسین این دم اخری چقدر    شبیه مادری
عزيزم امضاتو كه خوندم اشك تو چشام جمع شد برات صلوات فرستادم عاقبت بخير بشي مهربون

مرسی دوست خوشگل من😍😙

یک نفر رفت که همه جانم بود ، رمق از پاهایم ، شوق از چشم‌هایم ، نیمی از قلبم برد 🥹🥀 مادرم💔
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2847