2777
2789

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.


نشسته بودم توی اتاق

معمولا توی اتاق به این تاریکی نمی تونستم چیزی رو ببینم

بنابراین ،به چشم هام فشار می اوردم ،تا شاید میون این تاریکی مطلق ابهام آمیز ،بتونم وسیله ای رو تشخیص بدم ،وخودم هم نمی دونستم چرا دارم این کار رو می کنم .

همه چیز آروم بود ،مثل هرشب وشب های قبل .

اگر کوجک ترین صدایی ازاطراف به گوش می رسید ،در این سکوت مطلق به وضوح شنیده می شد ،

من هرشب همین کار رو می کردم تا بلاخره خوابم ببره ،

و فکر روی فکر بود که تلمبار میشد ،تمام زندگی من مثل ساعت شنی که مدام واژگون می شود توی ذهن آشتفته م می چرخید ومی چرخید .

گاهی تمرکز حواس من روی بدی ها وسختی ها بود ،مثل وقتی که اتفاق بدی رخ داده باشه ویا دلم از چیزی گرفته باشه یا کسی دلم رو شکسته باشه ،ویا عاشق شده باشم و به عشق نرسیده باشم .آه ....

اما از عشق ،

آیا راست می گن که به ازای هر آهی که فرد عاشق میکشه ،و اگر معشوق به عاشق ظلم کرده باشه ممکنه جزاش رو ببینه .

 

ای کاش زندگی فراتر ازاین بود ،

و شاید بهتر بود که من فرد قدرت مندی بودم .

زیبایم اما ،چی میشد اگر موهای بلند داشتم و چشمانی به رنگ آبی کهربایی با خطوط سبز یشمی وزرد ،چشم هایی که اون قدر خاص ومتفاوت باشن که یک مرد عاشق نتونه ازمن دل بکنه .

چی میشد اگر بدنی به سفیدی بلور داشتم و گونه هایی سرخ .

و موهایی بلند و طلایی مانند راپونزل .انیمیشنی که شاید از واقعیت به دوره .

اما خیلی دلم می خواد گیسوان کمندی داشتم که می تونستم اون رو از بالا ی برجی به پایین بیفکنم .و مردی که عاشق من بود از اون بالا می اومد و من رو به خاطر داشتن موهایی این چنینی تحسین می کرد نه مثل الان که همسرم مدام از موهای من ایراد می گیره .

و می گه :زن باید موهاش تا روی باسنش باشه ،و تو که موهای فر تا زیر شونه هات داری ،تو زشت ترین موهای دنیا رو داری ،الی !


من یک زن گناهکارم ،نیستم اما میخوام باشم .

چرا من نباید توی زندگیم هیچ گناهی مرتکب بشم ،چرا نقش من توی بازی زندگی همیشه مظلوم هست ،که به محض کوچک ترین اشتباهی به بدترین شکل تنبیه بشم .

دلم میخواد ،گناه کنم .

اما گویا ،فرشته هستم در زنجیر کشیده شده که حتی اگر خودش هم بخواد بد باشه زمونه اجازه نمیده .

کافیه من به سمت گناه کارترین آدم برم ،که با دلایل موجه خودش ناگهان از فریب دادن من صرف نظر کنه ویااصلا توبه کنه وبشه گربه عابد .

آیا ،خداوند من رو دوست داره که اجازه نمیده به سمت گناه برم ؟

ویا نه ،من طلسم شدم ،من یه شکست خورده ابدی هستم .کسی که همواره از خواسته هاش باز می مونه

دختر تنهایی که هیچ کس درکش نمی کنه

این روزها توهم پیری زدم ،27 سالمه اما هرلحظه به 50 سالگیم فکر می کنم .مقالات پنجاه سالگی به بعد رو می خونم .

چگونه موهای مان سفید نشود ؟چگونه بعد ازیائسگی ،طراوت وزیبایی خود راحفظ کنیم ؟چگونه جلوی بروز چروک های پنجه کلاغی را بگیریم ؟ ....،

    

دنیای ما تکراریه ،ما هرروز صبح از خواب بیدار میشیم ،سر کار می ریم یا به تماشای تلویزیون و خانه داری مشغولیم .

ناهار می خوریم ،خواب بعد ازظهر وسپس ....

نه ،بهتره بگم دنیای من تکراریه .

من یه زن خانه دارم ، با ظاهری دخترانه وظریف .

و با مدرک تحصیلی بالا ،که الان باید سرکارم باشم .

اما نیستم . ولی این اون چیزی نیست که مدام منو آزار می ده .

من کمبود عشق رو توی زندگیم حس می کنم ؟

آیا عشق اینه ؟تکرار وتکرار وعادت روزمرگی ؟؟ !

   

من می خوام دختر مو پریشانی باشم که قدم به قدم با معشوقش از دشت های سبز پر از گل می گذره ،

و یا نه .می خوام برای عشقم بجنگم ،دوست دارم برخلاف جریان آب شنا کنم .عادت وسنت ها رو بشکنم و شاید هم بروم به سوز عشق ممنوعه .

عطش چیدن یک سیب سرخ گناه از درخت وسوسه انگیز بهشت . 

استارتر قلمت خوبه خوشم اومد داستانتو هیجانی و جنایی کن به نظرم

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز