با شوهرم رفتیم مشهد الان تو راه برگشتیم. من و شوهرم اومدیم داخل بعدش یه اقای تقریبا ۶۵ساله اومد درو باز کرد گفت شما بشینین روبرو هم ماهم بشینیم روبرو هم من گفتم خب ما صندلیمون اینطرفه میخواهیم رو صندلی خودمون بشینیم. بعدش اونم یه ساک بزرگ داشت گذاشت وسط راه راهو گرفت خودشم نشست روبرو من خانمش روبرو شوهرم. گفت میخواستم خوتون راحت باشین. حالاهم راهو بسته هی هم دم در به همه دستور میده که چیکار کنین. اه لجم گرفته لابد شبم میگه ما بریم بالا با این کمر دردم. کمرن خشک شده زوری نشستم