2777
2789
😅خدا از دهنت بشنوه خواهر بارداری خستم کرد فقط میخوام دخترم سالم بدنیا بیاد 

پس اگه هیوسین داری تو خونه بخور

ملین بخور زایمان رو جلو میندازه

بعد از سزارین هم میشه طبیعی زایمان کرد من این تجربه شیرین رو داشتم خاطرمو تو تاپیکم نوشتمhttps://www.ninisite.com/discussion/topic/1262136/بالاخره-من-بعداز-سزارینم-زایمان-کردم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

هیوسین دارم عوارضی نداره

نه به من دکترم داد موقع زایمان هم امپولشو ریختن تو سرمم

بعد از سزارین هم میشه طبیعی زایمان کرد من این تجربه شیرین رو داشتم خاطرمو تو تاپیکم نوشتمhttps://www.ninisite.com/discussion/topic/1262136/بالاخره-من-بعداز-سزارینم-زایمان-کردم
سلام عزیزم امروز زایمان کردم😍

سلااااااااام

وای عزیییییییییییزدلم, خداروشکر

هزارماشاالله ب این عروسک دوست داشتنی

ان شاءالله زیر سایه ی شما و پدرش موفق و پیروز باشه همیشه

خیلی خیلی تبریک میگم. موقع شیر دادنش دعا کن واسه همه

راستی هرموقع تونستی بیا بگو زایمانت چطور بود و اینکه اسم نی نی رو چی گذاشتی 😍😍😍

چادرعزیزم تو فرم عاشقی و تاج بندگی منی , هرکه مرا ببیند میفهمد من عاشق حضرت مادر شده ام...
سلااااااااام وای عزیییییییییییزدلم, خداروشکر هزارماشاالله ب این عروسک دوست داشتنی ان شاءالله زیر ...

مرسی عزیز دلم

اسمشو ریهام گذاشتیم زایمان نسبتا خوبی داشتم پرسنل بیمارستان خیلی بد بودن وباعث اذیتم شدن  بعد زایمان نزدیکای ربع ساعت بدون دوخت موندم واز سرما تا الان تمام استخونام درد دارن 



شب رفته بودیم پیاده روی اعصابم خراب بود وبه اجبار شوهرم اماده شدم ورفتیم بیرون خیلی ناراحت بودم ومیترسیدم تا پنج شنبه زایمان نکنم  خلاصه رفتیم شوهرم بستنی گرفت و  سعی میکرد حال وهوامو عوض کنه اون شب زیاد بیرون نموندیم وبرگشتیم به مامانم زنگ زدم وحدود ۴۰دقیقه باهاش حرف زدم وپیاد روی میکردم همه فکر وذکرش شده بود زایمان من هی دعا میکرد زایمان کنم 

خلاصه رفتیم بخوابم اما اصلا خوابم نمیومد نزدیکادی ساعت چهار بود که خوابم اومد گلاب به روت رفتم دسشویی وبرگشتم تازه چشام گرم شده بودن دوباره پاشدم رفتم دسشویی برگشتم دیدم هنوز چهارو ربعه گرفتم خوابیدم تو خواب هی احساس دسشویی ودلپیچه داشتم فک میکردم دارم خواب میبینم بیدار شدم دیدم واقعا درد دارم سریع پاشدم رفتم دسشویی تا رسیدم همه شلوارم خیس شده بود ومتوجه شدم کیسه آبمه دردم زود به زود تشدید میشد رفتم شوهرمو بیدار کردم هرجا زنگ میزد کسی جواب نمیداد آخر سر رف درمانگاه وبا امبولانس اومد  از شدت سرما نمیتونستم خودمو جم کنم خیلی سردم بود تو راه هی انقباض میمومد سراغم سعی میکردم خودمو کنترل کنم وفقط پای شوهرمو فشار میدادم رفتیم رسیدیم زایشگاه حدود۲۰دقیقه با ما فاصله داش تا رسیدیم معاینه کرد وگفت کجا بودی وفول شدی واز این حرفا اخر سر گفت میریم بیمارستان سوسنگرد هنوز مونده زایمان کنی وراهی بیمارستان شدیم نمیتونستم یجا بند شم زانوهامو گذاشتم کف آمبولانس ونفس عمیق میکشیدم ماما هم تشویقم میکرد وتاکید میکرد فشار نیارم وزور نزنم منم تا اونجایی که تونستم همکاری کردم وفقط نفس عمیق میکشیدم نزدیکای بیمارستان جدید بودیم دیگه نتونستم تحمل کنم فکر میکردم هنوز زایشگاه رو منتقل نکردن این بیمارستان اشکم در اومد بود که یهو دیدم داریم میریم سمت این بیمارستان جدید خیلی خوشحال شدم ماما گف چیزی نمونده ورو تخت دراز بکش اما مگه میتونستم احساس میکردم هر لحظه ممکنه بچه بیفته تمام عزممو جزم کردم وروتخت دراز کشیدم ومنو راهی زایشگاه کردن به شوهرم میگفتم تروخدا سریع تر برین😅اونم دسپاچه شده بود نمیدونس دارم چی میگم ترسو تو چشاش میدیدم با راننده امبولانسم ی دعوای مفصل راه انداخت تو راه که اگه اتفاقی واسه زن وبچم بیفته زندگیتو به اتیش میکشم 😅 خلاصه رسیدیم ورو تخت زایمان ی مامای جون اومد وشروع کرد هی میگف زور بزن اونقد خستم کرد که دیگه اخر سری جونی برام نموند پرستار اومد وهمراه با زور زدن من شکمم رو هم فشار میداد من واسه دهانه رحم زود فول شدم اما سر زور زدن خیلی اذیت شدم هم من بلد نبودم هم ماما راهنمایی نمیکرد اخر سری مامای زایشگاه قبلی بهم توضیح داد وبا اخرین توانم زور آخری رو زدم ودختر خوشکلم به دنیا اومد خدا بگم مامارو چکار نکنه خیلی اذیت شدم فقط میگف زور بزن ومشغول بگو بخند با پرستار بود برعکس اون پرستار ی دختر خانم خیلی مهربونی بود سعی میکرد دلداریم بده  لحظه بدنیا اومدن ریهام خانومم بیجون شده بودم حتی نمیتونستم دستمو بلند کنم وروش بذارم ریهامو دادن به مادرشوهرم ومنو گذاشتن به امون خدا نمیدونم دقیقا کجا رفتن ولی بعد ربع ساعت برگشت وشروع کرد به دوختن دردش وحشتناکتر زایمان بود با اصرار من دوباره بیحسی زد ودوخت خیلی لفتش داد عذاب اورترین بخش زایمان من همین بخیهاس تا الان خوب نشدن وهیچ کدومشون نیفتادن سینهامم بدجور زخم شدن وخون میاد ازشون با وجود همه این سختی ها عاشق دخترم هستم وحاظرم دوباره اینهارو بخاطرش تحمل کنم صورت معصومی داره ولی امان از وقتی که بیدارشه 😞دادش به اسمونا میرسه😓باباش که تا الان فک میکنه داره خواب میبینه وباورش نشده 😄دختر داره وبابا شده  


اینم خاطر زایمانم هرچند میدونم قلم افتضاحی دارم😅😅😅

مرسی عزیز دلم اسمشو ریهام گذاشتیم زایمان نسبتا خوبی داشتم پرسنل بیمارستان خیلی بد بودن وباعث اذیتم ...

عزیززززززم,  چ داستان پر پیچ و تابی داشتی... خداروشکر ب خیر گذشت و الان دختر ناااازت بغلته. الحمدلله ک حال جفتتون خوبه

ممنون ک وقت گذاشتی و همه چی رو گفتی

😍😍😍😍😘😘😘😘

چادرعزیزم تو فرم عاشقی و تاج بندگی منی , هرکه مرا ببیند میفهمد من عاشق حضرت مادر شده ام...

تبریک میگم خانومی ایشالا قدمش پر خیرو برکت باشه

منم الان هفتع38 هستم شما از هفته چند پیادهروی کردی و ورزش؟!

بزرگترین آرزوم اینه ک چاااق شم😭ولی نمیشم ک نمیشم😐قد 167 وزن 57 میخام بشم 70 اگه راهکار قطعی دارید درخدمتم😑
تبریک میگم خانومی ایشالا قدمش پر خیرو برکت باشه منم الان هفتع38 هستم شما از هفته چند پیادهروی کردی ...

مرسی گلم  از هفته ۳۶کم کم شروع کردم تا هفته اخر که ۲تا۳ساعت رسوندم من ۳۹ هفته و۱روز زایمان کردم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

خیانت

098765mobinamohamadi | 2 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز