مرسی عزیز دلم
اسمشو ریهام گذاشتیم زایمان نسبتا خوبی داشتم پرسنل بیمارستان خیلی بد بودن وباعث اذیتم شدن بعد زایمان نزدیکای ربع ساعت بدون دوخت موندم واز سرما تا الان تمام استخونام درد دارن
شب رفته بودیم پیاده روی اعصابم خراب بود وبه اجبار شوهرم اماده شدم ورفتیم بیرون خیلی ناراحت بودم ومیترسیدم تا پنج شنبه زایمان نکنم خلاصه رفتیم شوهرم بستنی گرفت و سعی میکرد حال وهوامو عوض کنه اون شب زیاد بیرون نموندیم وبرگشتیم به مامانم زنگ زدم وحدود ۴۰دقیقه باهاش حرف زدم وپیاد روی میکردم همه فکر وذکرش شده بود زایمان من هی دعا میکرد زایمان کنم
خلاصه رفتیم بخوابم اما اصلا خوابم نمیومد نزدیکادی ساعت چهار بود که خوابم اومد گلاب به روت رفتم دسشویی وبرگشتم تازه چشام گرم شده بودن دوباره پاشدم رفتم دسشویی برگشتم دیدم هنوز چهارو ربعه گرفتم خوابیدم تو خواب هی احساس دسشویی ودلپیچه داشتم فک میکردم دارم خواب میبینم بیدار شدم دیدم واقعا درد دارم سریع پاشدم رفتم دسشویی تا رسیدم همه شلوارم خیس شده بود ومتوجه شدم کیسه آبمه دردم زود به زود تشدید میشد رفتم شوهرمو بیدار کردم هرجا زنگ میزد کسی جواب نمیداد آخر سر رف درمانگاه وبا امبولانس اومد از شدت سرما نمیتونستم خودمو جم کنم خیلی سردم بود تو راه هی انقباض میمومد سراغم سعی میکردم خودمو کنترل کنم وفقط پای شوهرمو فشار میدادم رفتیم رسیدیم زایشگاه حدود۲۰دقیقه با ما فاصله داش تا رسیدیم معاینه کرد وگفت کجا بودی وفول شدی واز این حرفا اخر سر گفت میریم بیمارستان سوسنگرد هنوز مونده زایمان کنی وراهی بیمارستان شدیم نمیتونستم یجا بند شم زانوهامو گذاشتم کف آمبولانس ونفس عمیق میکشیدم ماما هم تشویقم میکرد وتاکید میکرد فشار نیارم وزور نزنم منم تا اونجایی که تونستم همکاری کردم وفقط نفس عمیق میکشیدم نزدیکای بیمارستان جدید بودیم دیگه نتونستم تحمل کنم فکر میکردم هنوز زایشگاه رو منتقل نکردن این بیمارستان اشکم در اومد بود که یهو دیدم داریم میریم سمت این بیمارستان جدید خیلی خوشحال شدم ماما گف چیزی نمونده ورو تخت دراز بکش اما مگه میتونستم احساس میکردم هر لحظه ممکنه بچه بیفته تمام عزممو جزم کردم وروتخت دراز کشیدم ومنو راهی زایشگاه کردن به شوهرم میگفتم تروخدا سریع تر برین😅اونم دسپاچه شده بود نمیدونس دارم چی میگم ترسو تو چشاش میدیدم با راننده امبولانسم ی دعوای مفصل راه انداخت تو راه که اگه اتفاقی واسه زن وبچم بیفته زندگیتو به اتیش میکشم 😅 خلاصه رسیدیم ورو تخت زایمان ی مامای جون اومد وشروع کرد هی میگف زور بزن اونقد خستم کرد که دیگه اخر سری جونی برام نموند پرستار اومد وهمراه با زور زدن من شکمم رو هم فشار میداد من واسه دهانه رحم زود فول شدم اما سر زور زدن خیلی اذیت شدم هم من بلد نبودم هم ماما راهنمایی نمیکرد اخر سری مامای زایشگاه قبلی بهم توضیح داد وبا اخرین توانم زور آخری رو زدم ودختر خوشکلم به دنیا اومد خدا بگم مامارو چکار نکنه خیلی اذیت شدم فقط میگف زور بزن ومشغول بگو بخند با پرستار بود برعکس اون پرستار ی دختر خانم خیلی مهربونی بود سعی میکرد دلداریم بده لحظه بدنیا اومدن ریهام خانومم بیجون شده بودم حتی نمیتونستم دستمو بلند کنم وروش بذارم ریهامو دادن به مادرشوهرم ومنو گذاشتن به امون خدا نمیدونم دقیقا کجا رفتن ولی بعد ربع ساعت برگشت وشروع کرد به دوختن دردش وحشتناکتر زایمان بود با اصرار من دوباره بیحسی زد ودوخت خیلی لفتش داد عذاب اورترین بخش زایمان من همین بخیهاس تا الان خوب نشدن وهیچ کدومشون نیفتادن سینهامم بدجور زخم شدن وخون میاد ازشون با وجود همه این سختی ها عاشق دخترم هستم وحاظرم دوباره اینهارو بخاطرش تحمل کنم صورت معصومی داره ولی امان از وقتی که بیدارشه 😞دادش به اسمونا میرسه😓باباش که تا الان فک میکنه داره خواب میبینه وباورش نشده 😄دختر داره وبابا شده
اینم خاطر زایمانم هرچند میدونم قلم افتضاحی دارم😅😅😅