سلام بچه ها. اومدم درددل کنم. من یکساله با پسری دوستم که وضع مالی متوسطی داره و خیلیم خونواده خوب و خوش اخلاق و با شخصیتی داره. چند وقت پیش پدرم فهمید باهاش دوستم و حسابی دعوام کرد. گفت وضع مالیش خوب نیست و من میخوام تو با پسر پولدار ازدواج کنی که خدمتکار دورت راه بره و کاراتو بکنه. پسره آرایشگره و واقعا خوبه اما پدرم حتی راضی نشد باهاش رو در رو بشه و بشناستش. منم خیلی دوستش داشتم و مخفیانه باهاش رابطمو ادامه دادم تا عشقم کارشو عوض کنه و بتونه بیاد دوباره خواستگاری. اما بازم پدرم بهم شک کرده. بدترش اینجاست که اصلا باهام حرف نمیزنه حتی دعوام هم نمیکنه فقط با دعوا و قهر جو خونه رو به کاممون تلخ میکنه. من اصلا نمیدونم چیکار کنم دلم برای مادر و خواهرم میسوزه که باید توی اضطراب باشن. پدرم اصلا منطقی نیست و فکر میکنه فقط حرف خودش درسته. دیگه نمیدونم چیکار کنم گاهی به سرم میزنه برم پیش دعانویس اما از عواقبش میترسم. دعایی آیه ای قرآنی چیزی ندارید کمکم کنه آروم بشم ... اصلا نظرتون راجب موقعیتم چیه ... جای من بودید چیکار می کردید؟