کلاس سوم راهنمایی بودم یه پسری همش میومد تو رام هی وسط راه بهم میگفت دوست دارم توروخدا جوابمو بده از این حرفا . خونواده من از یه خونواده خیلی خوب و تقریبا مذهبی بودیم . چون جای کوچیکی زندگی میکردیم همه پدرمو میشناختن . و باهاش اشنا بودن . پدرم معلم بود وهمه براش احترام زیادی قائل بودن