خانومی که دارم میگم ازش، باهاش نسبت دارم.بعد بیست و هفت سال زندگی مشترک شوهرش تو بیمارستان تموم کرد چون سکته کرده بود.وحالا خانومه تنهای تنها شده چون مرده بچه دار نمیشد و خانومه به پاش مونده بود.حالا از اذیتایی که بهش شد تا فهمیدن مشکل از شوهرشه بگذریم
حالا بعد دوهفته اومدن بهش گفتن باید ازاین خونه دربیایی بچه نداری حقی ازاین خونه نداری.مهرشم چون مال بیست و هفت سال پیشه چیز زیادی نیس.الان اومده خونه ی بابام اینا.تا واسطه ای پیدا بشه بره با خانواده شوهرش صحبت کنه.اینا یعنی حتی از رفتن ابروشون پیش بقیه هم نمیترسن؟