داستان #سراب 🌹🌹
#قسمت_چهارم - بخش اول
بهنام به موقع منو گذاشت دم خونه ..حتی کوچیکترین حرکتی نکرد که من فکر کنم اون می خواد از من سوءاستفاده کنه . قلبم لبریز از شوقی شده بود که وجودم رو گرم می کرد ..
یک هیجان ناشناخته و نو ...
وقتی از اون آسانسور بالا میرفتم ..با کسی که سر شب پایین رفته بود کاملا فرق داشت ..صورت بهنام رو تو نور شمع در حالیکه مظلومانه از بی کسی و سردی زندگیش می گفت جلوی نظرم مجسم می شد ..و با تمام وجود دلم می خواست کاری کنم که اونو خوشحال کنم ...
تا از آسانسور پیاده شدم زنگ زد و گفت : پری دریایی من ..انشالله بهت بد نگذشته باشه ..
من یادم رفت بگم فردا میرم مسافرت ممکنه یکی دور روزی نباشم اگر وقت نکردم بهت زنگ بزنم بدون به فکرت هستم ..در اولین فرصت باهات تماس می گیرم...
گفتم : واقعا خوش گذشت خیلی عالی بود ممنون ..مشکلی نیست هر وقت تونستی تماس بگیر ..
گفت: پس شب بخیر خوب بخوابی و انشالله خواب منو ببینی .... منم خواب پری دریایی خودمو می ببینم ...
اینکه اینقدر به فکر من بود بال در آورده بودم خوشحالی وصف نا پذیری وجودم رو گرفت ..
که تا در خونه بالا و پایین پریدم ....وقتی وارد خونه شدم ..بابا بلند شد و اومد جلو و پرسید : کجا بودی بابا جان ؟ این وقت شب ؟
گفتم : مامان بهتون نگفت ؟ قربون بابای مهربونم برم که نگران من شده ...
گفت: چرا ولی قرارمون این نبود که تو اینقدر دیر بیای خونه ..
بغلش کردم و دو طرف صورتش رو بوسیدم و گفتم : طول کشید دیگه دست من نبود ببخشید ..
گفت : بیا شام بخوریم ..صبر کردم تا تو بیای ..
گفتم : مامان ؟ شما نگفتین شام دعوت داشتم ؟
مامان با بی حوصلگی گفت : چرا گفتم ولی باباتو که می شناسی ...
بابا گفت : بیا سر میز دولقمه هم با ما بخور بدون تو نمی چسبه ..بیا برام تعریف کن چیکار کردی؟ با کی بودی؟ ....
گفتم :چشم بابا جونم اجازه بدین لباسم رو عوض کنم ..مامان که داشت سالاد درست می کرد ..همون طور چاقو به دست با حالت مضطربی اومد دنبالم و پرسید : چی شد ؟ کجا رفتی ؟
گفتم : تسلیم ..نزن میگم ..من از چاقو می ترسم با اسلحه تهدیدم کن ....
هیچی نشد فقط شام خوردیم برگشتیم همین و همین؛ به خدا کار بدی نکردم ....
و خندیدم و بغلش کردم گفتم : اصلا نمی فهمم چرا جبهه گرفتی به خدا خیلی خوبه ..آقا با ادب ..بذله گو مامان جونم به خدا آدم خوبیه ..
اخم هاشو در هم کرد و گفت : پررو شدی ها ..بهت گفته باشم دفعه ی آخر بود ....
داستان #سراب 🌹🌹
#قسمت_چهارم - بخش دوم
اما من خوشحال بودم دنیا مال من بود اونقدر که هیچی نمی تونست ناراحتم کنه حرفشو جدی نگرفتم ...
پس اومدم بیرون و گفتم : بابا جون گوش به فرمان شمام فقط امر کنین ...
گفت : باشه ..پس امشب یک تخته ی پنج دستی می زنیم ....
خودمو لوس کردم و تو صورتش خم شدم و گفتم : سر چی ؟
گفت : سر هر چی تو بگی ..ولی مثل هر دفعه نباشه ها باید هر کس باخت فورا باختشو بده .....
گفتم : چشم مهربون ترین بابای دنیا ...
به زور چند لقمه خوردم و در حالیکه دلم می خواست تنها باشم تا به شب رویایی که داشتم فکر کنم بعد از شام با هم تخته بازی کردیم و عمداً ..بهش باختم که راضی بشه و زود تر ولم کنه ..
اما من دیگه اون پریسای سابق نبودم رنگ زندگی من طعم عشق گرفته بود و همه چیز در نظرم روشن و زیبا میومد ..و تمام فکر و ذکرم بهنام بود ..
مدام حرفاشو برای خودم مرور می کردم و غرق لذت می شدم ...
در حالیکه فکر می کردم رفته مسافرت و زنگ نمی زنه ..
فردا نزدیک غروب تماس گرفت و یواش گفت : نمی تونم حرف بزنم جلسه دارم ولی زنگ زدم صداتو بشنوم دلم برات تنگ شده بود ..خوبی عزیزم ؟ ..
با شنیدن کلمه عزیزم سرخ شدم ..دستپاچه شدم ..و با هیجان گفتم : آره تو چطوری ...
گفت :خوبم .. من مجبورم آهسته حرف بزنم تو چرا صدات در نمیاد ؟دیگه نتونستم چیزی بگم ..ادامه داد ...
پریسا جان الان کار دارم قطع کن بهت زنگ می زنم ..و بدون اینکه من جوابشو بدم قطع کرد ...
از شنیدن صداش قلبم یک تپش خاصی پیدا کرده بود اینکه حتی بین کار هم حواسش به من بود و منو عزیزم خطاب کرد دلم براش رفت و سست شدم ..
ای خدا یعنی من اینقدر دوستش داشتم یا چون اولین بار بود که از کسی خوشم اومده بود اینقدر تحت تاثیر قرار گرفتم؟ ..آخه این چه حالیه من دارم ؟ چرا اینطوری شدم ...
پریسا به خودت بیا بچه که نیستی ..
فکر کن تو هنوز اونو نمی شناسی ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar