2777
2789
عنوان

در پشت پرده چه میگذره

| مشاهده متن کامل بحث + 280471 بازدید | 2028 پست

ضمنا چون داستان هرروز هست بین داستان لطفا دست نذارید تا فاصله بین بخش‌های داستان ایجاد نشه و‌من مجبور نشم قفل کنم بزارین داستان تموم شه بعد نظراتتون رو بیان کنید ممنون از دوستان ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
عزیزم توضیح دادم بالا بخونین لطفا 

عزیزم درست متوجه نشدی .. فصل اول بخش چهارم رو نذاشتی . ناقص بود داستان . قسمت بعد از تصادف 

سه تایی شدن یه رابطه فــقـــط وقتی خوبه که نفر سوم خیلی خیــلی کوچولو باشه ..💞 👪 💞 ____ کم کم وقتشه امضامو عوض کنم فک کنم 🙄

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #سراب 🌹🌹

#قسمت_اول - بخش چهارم





یک مرد جوون ازش پیاده شد و گفت : شما رسیدی ؟

گفتم:  بله ؟ چی فرمودین ؟

سرشو خم کرد ماشین رو وارسی کرد و گفت : اون طوری که شما رانندگی می کردین من فکر کردم یا خودتون رو به کشتن میدین یا باعث مرگ چند نفر میشین ...

گفتم : نه مگه چطوری رانندگی می کردم ؟..چیز ه ..شما از کجا می دونی ؟

گفت : وقتی یک مرتبه وارد جاده شدی و یکراست رفتی خط وسط من داشتم اولین قربانیت می شدم ....من بودم بهت فحش دادم ...

گفتم : خوب حالا منظور ؟ ببخشید زدم به شما ..

گفت: به من نزدی به ماشینم زدی و با ببخشید چراغ ماشین من درست نمیشه ...

گفتم : تو رو خدا عذر منو قبول کنین من وقتی عجله دارم اینطوری میشم .. میخواستم سر عقد برسم ولی نشد ...

حالام  خسارت ماشین رو میدم؛؛ هر چی باشه قبول دارم ..او..نجا ..که ..تو جاده رو میگم .. مامانم زنگ زد حواسم پرت شد ..

به هر حال حق با شماست نمی تونم از خودم دفاع کنم ..فقط میگم شرمنده ام ...الانم دیرم شده باید برم شماره بدین من با هاتون تماس می گیرم خسارتشو میدم ؛یا می خواین شماره ی منو بگیرین ...

گفت : فامیل عروس یا فامیل داماد ؟

گفتم : معلوم میشه شما هیچکدومی  ....برای اینکه کسی رو نمی شناسی ..

گفت : حالا کدوم ؟

گفتم دوست عروس ..

گفت : خوشبختم منم دوست داماد ..

در حالیکه عجله داشتم برم گفتم : شماره میدین؟

گفت لازم نیست خودم درستش می کنم به درد سرش نمی ارزه ....

گفتم: اینطوری که بد میشه ماشین شما خرجش زیاده ...

گفت : همین که از دست شما جون سالم بدر بردم خدا رو شکر می کنم  ...

گفتم : از شوخی گذشته من واقعا دلم میخواد خسارتی رو که زدم بدم ...ولی دیرم شده بازم  ممنون .....و با سرعت رفتم بطرف تالار ..

از باغ بزرگی باید رد می شدیم و انتهای اون سالن عروسی بود  ...مرجان داشت عکس مینداخت و مراسم عقد تموم شده بود ..

رفتم جلو و کادومو دادم و بوسیدمش ..

منو که دید فقط گفت : سلام پری....هورا ...هورا ..عروس شدم ..دیدی ؟ خوب شدم ؟ آرایشم چطوره ؟

گفتم همه چیز عالیه ..خیلی خوب شدی ..اومدم باهاش حرف بزنم ..

داماد دستشو گرفت و با هم رفتن ...موندم چیکار کنم ...مرد و زن قاطی بودن همه شاد و شنگول بالا و پایین می پریدن و می رقصدین ...

رفتم گوشه ی سالن پشت  یک میز نشستم  ..

هنوز بدنم لرزش داشت یک لیوان شربت خوردم و بعد و به مامان زنگ زدم گفتم خوبم و راحت رسیدم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان بخش ۴جا. انداخته شد دوباره گذاشتم از قسمت اول بعد از بخش سوم قسمت اول این بخش و بخونید 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #سراب 🌹🌹

#قسمت_سوم - بخش اول





وقتی داشتم آماده می شدم   مامان با چشمی نگران هر جا میرفتم دنبالم میومد و می گفت : پریسا جان اگر دیدی بهت گفت بریم جایی که خلوت باشه قبول نکن .

.راه دور نرو ..مراقب باش گول نخوری ....

داشتم یکم آرایش می کردم ..همینطور کنار وایستاده بود و نق می زد ..نمال بسه دیگه ..اینو پاک ؛ زیاد شد,,, ...

برس رو پرت کردم رو میز و گفتم : مامان جان ولم کن ؛ فقط میریم شام می خوریم من اجازه نمیدم کسی به حریم من وارد بشه خودتون هم اینو می دونین ولی بهم اعتماد نمی کنی ..تو رو خدا یکبار بزار از خونه که میرم بیرون حواسم به سفارش های شما نباشه ..آخه مگه من چغندرم که بهش اجازه بدم منو ببره یک جای خلوت؟ ..

خوب که چی بشه ؟

وبا ناراحتی نشستم رو تخت و گفتم : بازم اگر ناراحتی زنگ می زنم میگم نمیام ....ولی تو رو خدا دیگه دست از سر من بر دارین ...

پاشو با حرص کوبید زمین  و گفت : ای خدا؛؛ از دست تو چیکار کنم ؟  ما هم دختر بودیم شما هام دخترین ..جرات می کردیم اسم یک پسر رو بیاریم ؟ زنده زنده ما رو مینداختن تو آب جوش ..حالا دخترما رو ببین پر رو؛؛ پر رو داره با یک پسرمیره بیرون تازه دارم بهش سفارش می کنم بدش میاد ..خدایا به فریاد دل من برس ..

گفتم مادر من شما نوزده سالت بود ازدواج کردی دخترا الان همسن شما تازه می خوان دست بکار بشن ....زمونه عوض شده همه دخترا با پسرا راحت دوست میشن ..آخه نمی فهمم دوستی زن و مرد چه اشکالی داره ..

بابا حرف می زنیم تجربه پیدا می کنیم ...یک مرتبه کلافه شدم و بلند گفتم : اصلا نمی خوام ..دیگه شرکت هم نمیرم می مونم تو خونه تا بپوسم ..

اینطوری راضی میشی ؟ صد بار گفتم من با خواستگاری که بار اول بیاد منو ببینه  ازدواج نمی کنم ....ای بابا ول کن به کی دارم میگم؟ شما حرف خودتو می زنی .... نمیرم؛ نمیرم تموم شد و رفت ؛؛ الان زنگ می زنم بهش ؛؛خیالتون راحت شد ؟

گفت :  آره والله ..دلم رضا نیست ..نمی خواد بری زنگ بزن بگو نمیام ...من دلم شور می زنه ..الانم بابات میاد سراغ تو رو می گیره نمی دونم بهش چی بگم ....

هر کاری می خوای با من بکن ولی نرو ...






داستان #سراب 🌹🌹
#قسمت_سوم - بخش دوم





دیدم تعارف اومد نیومد داره ..
با حالتی در مونده گفتم : واقعا بزنم ؟
نگاهی از سر بیچارگی به من کرد و گفت :آره بزن ..حالت گریه به خودم گرفتم و گفتم : مامااان ..تو رو خدا نکن اینطوری ....زنگ بزنم چی بگم ؟آبروم میره ....  
اومد جلو و با دو دست صورت منو گرفت و در حالیکه کاملا بهم ریخته بود ادامه داد :.الهی قربونت  تو رو جون بابات زود برگرد تلفنت رو هم جواب بده ....من تا تو برگردی میمیرم و زنده میشم ...
گفتم : چشم زود میام قول میدم هیچ اتفاق بدی نیفته ...
برای اینکه از دست مامان خلاص بشم زود تر رسیدم دم بلوک ..
دیدم اونجا وایستاده ..بدو رفتم و درِماشین رو باز کردم و سوار شدم ...
منو ندیده بود از جاش پرید و به من نگاه کرد و گفت : واااای چه خوب ؛؛ زود اومدی ....به به فکر می کردم شب ها شکل پری دریایی هستی تو که روز خوشگل تری ...
گفتم : سلام ..
یک شاخه گلِ رُز  روی داشبورت بود بر داشت سرشو خم کرد و گفت : تقدیم به شما ..سلام پریسا خانم....
گفتم : ممنون گرفتم و بو کشیدم ....
راه افتاد و گفت : خوب اول  بگو مامانت رو چطوری راضی کردی ..؟
گفتم : به سختی ..و باید زود برگردم ..
گفت : چه بد؛  باشه  چشم امشب شام زود می خوریم که مامان شما ناراحت نشه ..اصلا نمیخوام از دستم ناراحت بشن  ....
گفتم : می دونی آخه من اولین باره با یک نفر میرم بیرون ؟
گفت : حدس می زدم از رفتارت معلومه ..خیلی ناشیانه رفتار می کنی ....پس به من افتخار دادی ..
ببین من عادت دارم زیاد شوخی می کنم تو به دل نگیری یک وقت؛؛ ناشیانه شوخی بود  ..  هر جا از حد خودم تجاوز کردم کافیه بهم تذکر بدی   ..
گفتم: اگر در حد توهین نباشه منم دوست دارم ...
اما قبول دارم من ناشی هستم ...آخه مامان و بابای من همین الان می خوام آب بخورم ازم می پرسن سرد نباشه گلوت درد می گیره .. پنجره رو ببند سرما می خوری ....بخور ؛ نرو ؛ نکن , بشین , ...
گفت : وای چه بد یعنی قفس طلایی درسته ؟ ...
گفتم : نه من اینطوری بهش نگاه نمی کنم ..دوستم دارن و منم دوستشون دارم ...پدر و مادرم هستن بد منو که  نمی خوان؛؛
گفت  : پری دریایی اگر  توهین نیست بپرسم چند سالته ؟
گفتم :  معلومه که نیست من بیست و چهار سالمه ؛  تو چی ؟
گفت : سی ودوسال ..
گفتم چرا تا الان ازدواج نکردی ؟
باز با صدای بلند خندید و با شوخی گفت : دختر مورد علاقه ام رو پیدا نکردم .....نه نه راست بگم ؟  اصلا اهل ازدواج نیستم ...
گفتم : چرا ؟ مشکلی داری ؟ یا مدام  می خوای دوست دختر عوض کنی ؟





#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #سراب 🌹🌹

#قسمت_سوم - بخش سوم





گفت : نه بابا دوست دختر چیه ؟  من حسابی سرم شلوغه ..مرتب  باید از این شهر برم به اون شهرگاهی خارج از کشور ..  فرصت سر خاروندن  ندارم ..

اون فرهاد شوهر دوستت شاهده ؛؛بهت نگفته ؟ ...

گفتم: نه من اصلا اونا رو ندیدم .. مرجان از وقتی شوهر کرده ازم فاصله گرفته ...

گفت : خبر نداری رفتن ماه عسل ؟ تو شرکت من کار می کنه مثلا من رئیس اونم ..... فردا میان ..

گفتم : راستی ؟ خوبه به من نگفت میره ماه عسل ...

گفت : ازدواج برای آدم تعهد میاره ؛؛؛با این همه کار به خاطر خودم  دختری رو با هزار آرزو بیارم تو خونه مو چشم براهش بزارم؟ .. بعد اون احساس نارضایتی می کنه و بین ما اخلاف میشه ..نه صبر می کنم اول بارم رو ببندم که وقتی زن گرفتم در بست در اختیار ایشون باشم  ..

الان یکم اوضاعم در هم بر هم شده ..فکرشم نمی کنم ....

گفتم : حق با شماست خیلی دقیق به مسائل نگاه می کنین .. منم فکر می کنم تا آدم شرایط مناسب نداشته باشه نباید ازدواج کنه ....

گفت : آخه دخترای امروزم مثل سابق نیستن نمیشه سرشون کلاه گذاشت ...تازه من مشکلاتی دیگه ام برای زن گرفتن دارم ..

مثلا از عروسی گرفتن بدم میاد ...اصلا دوست ندارم داماد یک مجلس باشم ..چیکار کنم دوست ندارم  ... دخترا یک چیزایی از آدم می خوام که من نمی تونم بر آورده کنم ....

گفتم : مثلا چی ازتون می خوان ؟

گفت : به این زودی سفره ی دلم رو پهن کنم ؟ من همش دارم از خودم حرف می زنم حالا تو بگو ...اما خدایش چه زود رفتیم سر اصل مطلب ...

گفتم : اگر دوست ندارین نگین ..

گفت : چرا مشکلی نیست .....راستش چرا هست دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم ..حالم گرفته میشه ...ولی به تو میگم چون با همه فرق داری ..... من خانواده ام شهرستان زندگی می کنن ..چند ساله ازشون خبر ندارم یعنی باهاشون قهرم ... نمی خوام هم آشتی کنم ..شاید اونا هم نمی خوان منو ببینن ..

تو باشی دلت می خواد با مردی ازدواج کنی که خودش باشه و خودش .. ؟ ...عروسی گرفتن دوست نداشته باشه  . دلش نخواد با کسی رفت و آمد کنه ؟... برای یک دختر  سخته دیگه ..برای همین پا می زارم رو دلم و تنها زندگی می کنم ...

ولی راستش در مورد تو نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ....چند روزیم با خودم مبارزه کردم ولی بازم نشد و زنگ زدم ....




داستان #سراب 🌹🌹
#قسمت_سوم - بخش چهارم





گفتم : آقا بهنام مادر بزرگ من یک ضرب المثل می زد و می گفت ..نخوردم نون گندم ولی دیدم دست مردم ... من فکر می کنم   بر خورد و رفتارتون اینطوری نشون نمیده که ..یعنی ...به نظرم میاد می دونین دارین چیکار می کنین ...
مطمئنم  اولین دختر ی نیستم که باهاتون بیرون اومده باشه ..
گفت : معلومه عزیزم من کی گفتم تو اولی هستی ؟ من مَردم ،،مگه میشه تا حالا با هیچ دختری نبوده باشم انکار نمی کنم ..ولی اونطوری هم که بقیه مردا هستن ,نیستم  ...
نخورم نون گندم ولی دیدم دست مردم .... آقا بهنام و شما نداریم ..لطفا اینطوری حرف نزن ....و محکم زد رو ترمز و هر دو بطرف جلو تکون خوردیم ..
یکم دیگه رفت و دوباره زد رو ترمز ..
گفتم : چرا اینطوری می کنی ؟
گفت : دارم مثل تو رانندگی می کنم ..ببینم چه حالی داره  ؛؛
گفتم : وای یادم نیار هر وقت یاد اون روز میفتم اعصابم خورد میشه ....
گفت : یک داستان میخوام برات تعریف کنم ..
یک روز تو اتوبان داشتم می رفتم یک مرتبه یک ماشین پژوی سفید مثل اجل معلق اومد وسط جاده منم داشتم با سرعت صد و بیست میرفتم ..کنارم هم ماشین بود؛  یک لحظه کنترل  از دستم در رفت و فکر کردم همه چیز تموم شده .... نفهمیدم چی شد فقط تونستم فرمون رو بگیرم  تو خاکی و با یک تپه بر خورد کنم ..
یک دختر پشت فرمون بود ..خیلی عادی روشو کرد اونطرف وانگار نه انگار داشت منو به کشتن می داد  از کنارم رد شد .. حتی نگه نداشت ببینه من چی شدم ...عصبانی گازشو گرفتم و افتادم دنبالش ..
گفتم گیرش میارم هر چی از دهنم در میاد بهش میگم ..رسیدم پشت سرش دیدم یکم میره یکی می زنه رو ترمز ....و دوباره .. فهمیدم چه خبره .. از کنارش رد شدم و داد زدم تو رانندگی بلد نیستی ......
گفتم : نه خیرآقا اینطوری نگفتی داد زدی..  کدوم خری  بهت گواهینامه داده الاغ ...





#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #سراب 🌹🌹

#قسمت_سوم - بخش پنجم





خندید و گفت : خلاصه من  اینم از تو ماشین دیدم که اون دختر داره لبشو میجوه و استرس داره از ترس فرمون رو چسبیده و به جلو نگاه می کنه ....

دلم براش سوخت ..رفتم پشت سرش و یواش یواش باهاش رفتم تا کرج ...

نمی دونم چرا نا خود آگاه نگرانش شدم ..عجله ای برای عروسی رفتن نداشتم ولی به فرهاد قول داده بودم .. انگار یک چیزی منو وادار می کرد ازش مراقبت کنم ...

تا کرج دیدم داره میره همون جا که من دارم میرم ...خیلی عجیب بود برام ..هر دو به یک عروسی دعوت داشتیم  ..و تازه وقتی اومدم کنارِ ماشینش  پارک کنم دنده عقب گرفت و کوبید به ماشینم ....

گفتم : وای تو رو خدا دیگه نگو از خجالت آب شدم ....ولی تو چقدر صبور و مهربونی برای کسی که نمی شناختی اینقدر وقت گذاشتی تازه ماشینت رو هم داغون کردم .. هیچی نگفتی عصبانی هم نشدی ....

گفت : مگه کسی هست که تو رو ببینه و بتونه از کنارت رد بشه ؟

گفتم : آره ..تا حالا هر کس دیده رد شده و رفته ...به خدا ؛؛

گفت : قبول ندارم شاید کور بوده ..یا شایدم خدا کر و کورش کرده و  تو رو گذاشته  برای من...

احساس می کردم خیلی ازش خوشم میاد از حرف زدنش ، از مهربونی که داشت و بهش تظاهر نمی کرد و عیب های خودشو می شمرد ..به نظرم خیلی صادق و رو راست بود ..و اعتماد منو کاملا جلب کرده بود .  

کنار یک رستوران خیلی شیک و گرون نگه داشت .. وقتی وارد شدیم یک آقای کت و شلوار پوش و کراوات زده اومد جلو و خوش آمد گفت و با احترام ما رو برد یک جای مخصوص و خلوت ..انگار منتظرمون بودن  ...

یک میز اختصاصی با گل های رُز و مریم  و شمع تزئین شده بود و بهنام رفتارش مودبانه تر و مهربون تر . و مدام از من به خاطر اینکه دعوتش رو قبول کردم تشکر می کرد ....

بهترین و گرونترین چیزا رو سفارش داده بود ..و این برای من مثل خواب و خیال بود ...رفتارش طوری بود که احساس می کردم زیبا ترین و خواستی ترین زن روی زمین هستم و این حس قشنگ رو مردی به من داده بود که خودمم ازش خوشم میومد ..

دیگه پا هام رو زمین نبود دلم می خواست پرواز کنم و این شادی رو همه جا  جار بزنم .....





داستان #سراب 🌹🌹
#قسمت_سوم - بخش ششم




داشتیم شام می خوردیم که مامان زنگ زد ...
پریسا کجایی مادر کی بر می گردی ..
گفتم : سلام مامان جان شام می خوریم تو رستوران هستیم ..بهنام اشاره کرد می خوای من حرف بزنم ؟ سرمو به علامت نمی دونم تکون دادم و به مامان گفتم : بهنام می خواد با شما حرف بزنه ..
با تردید گفت : بهنام ؟ اینقدر صمیمی شدی ؟  نه بابا ،،چی می خواد بگه ؟ تو خوبی ؟زود بیا ....
گوشی رو دادم به بهنام ..یواش پرسید اسم مامانت چیه ..
گفتم شیرین ...آب دهنشو قورت داد و گفت : سلام عرض کردم سرکار خانم من یک دنیا از اینکه باعث نگرانی شما شدم عذر خواهم ...
جسارت منو ببخشید ..ولی خیالتون راحت باشه دخترتون جاش پیش من امنِ صحیح و سالم تحویل تون میدم قول شرف ...
مامان گفت : سلام آقا ..خوب پریسا دختر ساده و زود باوریه قبول کنین که حق دارم نگرانش باشم وظیفه ی مادریم اینطوری حکم می کنه .. ممنونم که خواستین خیالم رو راحت کنین ..خوش بگذره لطفا زود تر بر گردین پدرش این چیزا حالیش نیست عصبانی میشه .....
گفت : رو چشمم شیرین خانم شام خوردیم بر می گردیم ..جای شما هم خالی ...
مامان گفت : نوش جان شب بخیر ...
گوشی رو داد به من و گفت : بیا خیالت راحت شد زندگی به همین آسونی آسون میشه ...با یکم فکر و انسانیت ....
پریسا من اگر دختر داشته باشم بمیره نمی زارم با کسی بره بیرون مامان رو درک می کنم ...
خندیدم و گفتم : بیچاره دخترت امیدوارم هرگز دختر دار نشی ...
چقدر در مورد ما زن ها شما مرد ها اشتباه می کنین ..بابا این همه حرف و سخن برای اینه که ما رو به عنوان یک انسان آزاد نمی شناسین ...من اگر دختر داشتم اونقدر آزادش می ذاشتم که از کودکستان دوست پسر داشته باشه و زن و مرد براش فرقی نکنن اونقدر راحت باشه که تا به یک مرد رسید دست و پاش نلرزه ...







#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #سراب 🌹🌹

#قسمت_سوم - بخش هفتم





گفت راست میگی قبول دارم ..ولی جامعه ی ما اینو نمی پذیره ..مثلا من روی خواهرام تعصب داشتم ...و برای همینم با خانواده ام در گیر شدم ...

ولی الان دیدگاهم فرق کرده ..شایدم برای همین تنها موندم ..و پول در آوردن شده اولویت زندگیم ...یک آپارتمان کوچیک .. و ریخته پاشیده ..و یک سکوتِ غم انگیز حاصل زندگی منه ...

کار و کار ..وقتی میرسم خونه اونقدر خسته ام که فقط میرم تو تخت ..گاهی هم تو شرکت می خوابم ....می خوای بریم  خونه ی منو ببینی ؟

گفتم : شیرین خانم گفته جای خلوت باهات نیام ...

خندید و گفت : اوه از اون لحاظ ؟ آره پیشنهاد خوبی نبود ...ولی نمی دونم چرا دلم می خواد هر چی دارم به تو نشون بدم ....انگار تو محرم راز من شدی .. چون تا حالا اینطوری با کسی حرف نزدم .....

وقتی بهنام  سر درد دلش باز شد طوری از تنهایی هاش حرف می زد که من احساس کردم خیلی غم تو دلش تلنبار شده و اون آدم شادی که تظاهر می کنه نیست ..دلم براش سوخت ....

اونقدر که می خواستم نوازشش کنم ....

و طبیعی بود که وقتی دل  می سوزه احساس محبت بیشتر میشه و حس نزدیکی می کنه ....من محو شده بودم چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که حاضر بودم هر کاری اون بگه انجام بدم تا خوشحالش کنم ......

احساس می کردم زندگیم داره تغییر می کنه ...با وجود رفاه نسبی که تو زندگیم داشتم  یک دختر به سن و سال من؛  همیشه  یک گوشه ی دلش خالیه ..و چشمش دنبال کسی هست که این خلاء رو پر کنه ....ولی  بگیر و بند هایی که به دست و پاش پیچیده شده  باعث میشه با اولین نسیم عشق قلبش  بلرزه و فکرکنه این همونی هست که می تونه اون جای خالی رو پر کنه ..و هیچی جز اون رابطه ی دوست داشتن و دوست داشته شدن براش  مهم نیست  ....




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #سراب 🌹🌹

#قسمت_چهارم - بخش اول






بهنام به موقع منو گذاشت دم خونه ..حتی کوچیکترین حرکتی نکرد که من فکر کنم اون می خواد از من سوءاستفاده کنه .  قلبم لبریز از شوقی شده بود که وجودم رو گرم می کرد ..

یک هیجان ناشناخته و نو ...

وقتی از اون آسانسور بالا میرفتم ..با کسی که سر شب پایین رفته بود کاملا فرق داشت ..صورت بهنام رو تو نور شمع در حالیکه مظلومانه از بی کسی و سردی زندگیش می گفت جلوی نظرم مجسم می شد  ..و با تمام وجود دلم می خواست کاری کنم که اونو خوشحال کنم ...

تا از آسانسور پیاده شدم زنگ زد و گفت : پری دریایی من ..انشالله بهت بد نگذشته باشه ..

من یادم رفت بگم فردا میرم مسافرت ممکنه یکی دور روزی نباشم اگر وقت نکردم بهت زنگ بزنم بدون به فکرت هستم ..در اولین فرصت باهات تماس می گیرم...

گفتم : واقعا خوش گذشت خیلی عالی بود ممنون ..مشکلی نیست هر وقت تونستی تماس بگیر ..

گفت: پس شب بخیر خوب بخوابی و انشالله خواب منو ببینی .... منم خواب پری دریایی خودمو می ببینم ...

اینکه اینقدر به فکر من بود بال در آورده بودم خوشحالی وصف نا پذیری وجودم رو گرفت ..

که تا در خونه بالا و پایین پریدم ....وقتی وارد خونه شدم ..بابا بلند شد و اومد جلو و پرسید : کجا بودی بابا جان ؟ این وقت شب ؟

گفتم : مامان بهتون نگفت ؟ قربون بابای مهربونم برم که نگران من شده ...

گفت: چرا ولی قرارمون این نبود که تو اینقدر دیر بیای خونه ..

بغلش کردم و دو طرف صورتش رو بوسیدم و گفتم : طول کشید دیگه دست من نبود ببخشید ..

گفت : بیا شام بخوریم ..صبر کردم تا تو بیای ..

گفتم : مامان ؟ شما نگفتین شام دعوت داشتم ؟

مامان با بی حوصلگی گفت : چرا گفتم ولی باباتو که می شناسی ...

بابا گفت : بیا سر میز دولقمه هم با ما بخور بدون تو نمی چسبه ..بیا برام تعریف کن چیکار کردی؟  با کی بودی؟ ....

گفتم :چشم بابا جونم اجازه بدین لباسم رو عوض کنم ..مامان که داشت سالاد درست می کرد ..همون طور چاقو به دست   با حالت مضطربی اومد دنبالم و پرسید : چی شد ؟ کجا رفتی ؟

گفتم : تسلیم ..نزن میگم ..من از چاقو می ترسم با اسلحه تهدیدم کن ....

هیچی نشد فقط شام خوردیم برگشتیم همین و همین؛ به خدا کار بدی نکردم ....

و خندیدم و بغلش کردم گفتم : اصلا نمی فهمم چرا جبهه گرفتی به خدا خیلی خوبه ..آقا با ادب ..بذله گو مامان جونم به خدا آدم خوبیه ..

اخم هاشو در هم کرد و گفت : پررو شدی ها ..بهت گفته باشم دفعه ی آخر بود ....





داستان #سراب 🌹🌹
#قسمت_چهارم - بخش دوم





اما من خوشحال بودم دنیا مال من بود اونقدر که هیچی نمی تونست ناراحتم کنه حرفشو جدی نگرفتم ...
پس اومدم بیرون و گفتم : بابا جون گوش به فرمان شمام فقط امر کنین ...
گفت : باشه ..پس امشب یک تخته ی پنج دستی می زنیم ....
خودمو لوس کردم و تو صورتش خم شدم و گفتم : سر چی ؟
گفت : سر هر چی تو بگی ..ولی مثل هر دفعه نباشه ها باید هر کس باخت فورا باختشو بده .....
گفتم : چشم مهربون ترین بابای دنیا ...
به زور چند لقمه خوردم و در حالیکه دلم می خواست تنها باشم تا به شب رویایی که داشتم فکر کنم  بعد از شام با هم تخته بازی کردیم و عمداً ..بهش باختم که راضی بشه و زود تر ولم کنه ..
اما من دیگه اون پریسای سابق نبودم رنگ زندگی من طعم عشق گرفته بود و همه چیز در نظرم روشن و زیبا میومد ..و تمام فکر و ذکرم بهنام بود ..
مدام حرفاشو برای خودم مرور می کردم و غرق لذت می شدم ...
در حالیکه فکر می کردم رفته مسافرت و زنگ نمی زنه ..
فردا نزدیک غروب تماس گرفت  و یواش گفت : نمی تونم حرف بزنم جلسه دارم ولی زنگ زدم صداتو بشنوم دلم برات تنگ شده بود ..خوبی عزیزم ؟ ..
با شنیدن کلمه عزیزم سرخ شدم ..دستپاچه شدم ..و با هیجان گفتم : آره تو چطوری ...
گفت :خوبم .. من مجبورم آهسته حرف بزنم تو چرا صدات در نمیاد ؟دیگه نتونستم چیزی بگم ..ادامه داد  ...
پریسا جان الان کار دارم قطع کن  بهت زنگ می زنم ..و بدون اینکه من جوابشو بدم قطع کرد ...
از شنیدن صداش قلبم یک تپش خاصی پیدا کرده بود  اینکه حتی بین کار هم حواسش به من بود و منو عزیزم خطاب کرد دلم براش رفت و سست شدم ..
ای خدا یعنی من اینقدر دوستش داشتم یا چون اولین بار بود که از کسی خوشم اومده بود اینقدر تحت تاثیر قرار گرفتم؟ ..آخه این چه حالیه من دارم ؟ چرا اینطوری شدم ...
پریسا به خودت بیا بچه که نیستی ..
فکر کن تو هنوز اونو نمی شناسی ....






#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #سراب 🌹🌹

#قسمت_چهارم - بخش سوم





دو روز گذشت و دیگه  از بهنام خبری نشد ..

جدالی بی امان با خودم داشتم که هم ازش لذت می بردم هم داشت اذیتم می کرد ...

دلم تنگ شده بود و این برام عجیب بود ..دلم نمی خواست اینقدر به کسی دل ببندم که اینطور بی قرارش بشم...

گوشی تو دستم بود و همش بهش نگاه می کردم ..

سر کار که بودم بی اختیار مدام چک می کردم نکنه زنگ خورده و من متوجه نشده باشم ...

تا روز سوم تازه از شرکت اومده بودم و می خواستم بخوابم ...

اما از شدت دلتنگی و بیقراری خوابم نمی برد می ترسیدم دیگه بهم زنگ نزنه  ..فکر کردم با مرجان حرف بزنم ببینم خبری ازش داره ؟ با اینکه تصمیم داشتم دیگه رابطه ام رو با مرجان قطع کنم زنگ زدم ...

با خوشحالی جواب داد و گفت : چطوری بی معرفت ...

گفتم : دست پیش می گیری پس نیفتی ؟ تو بی معرفتی یا من ؟ نه زنگی نه خبری اقلا تو تل گرام پیام می دادی دوتا عکس عروسیت رو می فرستادی می مُردی ؟

دوستی یعنی اینی که تو هستی ؟

گفت : چه رویی داری تو ؟ خودت می دونی چقدر سرم شلوغ بود مگه وقت داشتم ؟ تو باید از من خبر می گرفتی من عروس بودم ..مثل غریبه ها اومدی عروسی و یک مرتبه ام غیبت زد  ...

گفتم : تو که نمی دونی چه اتفاقی برام افتاده بود ..داشتم میومدم عروسی تصادف کردم خودت می دونی که من هنوز تو جاده رانندگی نکرده بودم .. اون شب مجبور شدم و هزار تا اتفاق برام افتاد  ..

گفت : ای داد بیداد نمی دونستم ..خوب اتوبان کرج که جاده نیست مثل اتوبان های تهرانه چه فرقی داره ؟ حالا  ماشینت چی شد ؟زدی داغونش کردی ؟

گفتم: مال  من هیچی ,,ماشین رئیس فرهاد رو زدم داغون کردم ..

گفت: کی ؟ رئیس فرهاد کیه ؟... آهان  بهنام صدری رو میگی  ؟واقعا ؟

گفتم : آره میشناسیش ؟

گفت : من که  نه؛؛ ولی  فرهاد حرفشو می زنه ... اونم تو عروسی بود ولی من درست ندیدمش   ..

پرسیدم: چطور آدمیه ؟

گفت : می خوای چیکار ؟

گفتم : میگم که زدم به ماشینش ازم خسارت نگرفت ....

گفت : آره همینطوریه خیلی دست و دل بازه ... فکر کنم آدم خوبی باشه با کارمنداش که خوبه ..فرهاد مهندس ناظر شرکت اونه ازش خیلی تعریف می کنه ...

پریسا جون ببخشید مامانِ فرهاد داره میاد اینجا دستم بنده خودم بهت زنگ می زنم ماچ ماچ ...به شیرین جون سلام برسون ...




داستان #سراب 🌹🌹
#قسمت_چهارم - بخش چهارم





یک نفس راحت کشیدم من اشتباه نکرده بودم اون آدم خوبیه ..خدا رو شکر...
چند لحظه بیشتر طول نکشید که بهنام زنگ زد با چه ذوقی گوشی رو بر داشتم خدا می دونه ..
گفت : پری دریایی من چطوره ..
گفتم : حالا کی گفته پری دریایی مال تو بوده ؟
گفت : من برای داشتن پری دریایی  از کسی اجازه نمی گیرم ..از توام اجازه نگرفتم دوتا بلیط کنسرت گرفتم برای امشب ولی تا دیر وقت طول می کشه چیکار کنیم حالا ؟ ..
گفتم : تنهایی برین تا شما باشین نظر دیگران هم براتون مهم باشه ...
گفت : پریسا از شوخی گذشته ..پای لب تاب بودم رفتم تو سایتش دیدم ؛؛وی آی پی ؛؛داره  زود رزرو کردم ...
گفتم : اصلا امکانش نیست خوب با یکی دیگه برو ...
گفت : آخه منه بی کس و کار دلت میاد بهم این حرف رو بزنی ؟   اصلا گوشی رو بده خودم با مامانت حرف بزنم اجازه بگیرم اگر گفت نه؛ قبول با یکی دیگه میرم  ....
گفتم: واقعا میری ؟
گفت : نمی دونم شاید با یکی از دوستام رفتم ولی نمی چسبه به خاطر تو گرفته بودم ....
گفتم :  باشه ..گوشی دستت برم تو آشپز خونه است ببینم باهات حرف می زنه ؟ ....
با سرعت رفتم پیش مامان سر قابلمه بود داشت شام رو حاضر می کرد ...
گوشی رو طرفش دراز کردم و آهسته  گفتم: مامان بهنامه با شما کار داره ...
اخم هاشو کشید تو هم و یواش گفت : یا خیر خدا دوباره شروع کردی پریسا  ؟
حالا این راه رو پیش گرفتی ؟قطعش کن .. من با کسی حرفی ندارم ..اجازه نداری بری همین و بس ...
با التماس گفتم :مامان خواهش می کنم  حالا ببین چیکار تون داره بعد تصمیم بگیر لطفا مامان .. لطفا..تو رو خدا ...






#ناهید_گلکار
@nahid_golk

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #سراب 🌹🌹

#قسمت_چهارم - بخش پنجم






با نا رضایتی گوشی رو گرفت و گفت : بفرمایید ...

بهنام گفت : سلام شیرین خانم ..ببخشید مزاحم میشم می خواستم  عرض کنم اگر اجازه بدین  با پریسا جون بریم کنسرت ما به مهر تایید  شما نیاز داریم  ..

مامان خیلی محکم و قاطع  گفت : سلام آقا ,,با عرض معذرت پریسا نمی تونه بیاد ..شما دارین ما رو وادار می کنین به کاری که نباید بکنیم معنی نداره هر شب با شما راه بیفته این ور و اون ور .. خواهش می کنم از شما دست از سر پریسا بر دارین ..الانم پدرش میادو دیگه نمی تونه از خونه بره بیرون .....

بهنام فورا گفت : روی چشمم ..حرف حق جواب نداره ...ببخشید مزاحم شدم .... و گوشی رو قطع کرد ...

مامان خودش آماده کرده بود با بهنام جر و بحث کنه ..

یکم به گوشی نگاه کرد و با تعجب گفت قطع کرد ...این که این زودی راضی میشه ..پس کرم از خودته .....

گفتم : اونطوری که شما حرف زدی منم بودم قطع می کردم علنا داشتین توهین می کردین ...

اون آدمِ پیش پا افتاده ای نیست که بخواین باهاش این رفتارو بکنین ..خیلی آقایی کرد که بهتون حرفی نزد .....خوب شد حالا ؟ خیالتون راحت شد ؟ من بتمرگم گوشه ی خونه تا بمیرم ... از دست شما مامان ..از دست شما ...

و با غیظ رفتم به اتاقم ..مامان همینطور که داد می زد دنبالم اومد و گفت : چیه پریسا جون ؟ داری چیکار می کنی ؟ این جنگولک بازی ها رو سر من در نیار ..تو این طور دختری نبودی ..

حالا چی شده ؟ می خوای هر شب این برنامه ات باشه ؟ گفتی یکبار برم تجربه کنم ..

گفتم نه چون می دونستم که این کارا دنبالش میاد ...این موها رو تو آسیاب سفید نکردم ..ولی من دیگه نیستم ..خدا رو شاهد می گیرم این بار اصرار کنی کاری که باید بکنم می کنم ؛؛  به بابات میگم و خودت می دونی اون  ..فردا هر چی بشه از چشم من می ببینه ..کنسرت می خوای بری؟ بگو خودم بلیط می گیرم میریم ...

چه معنی داره با یک مرد غریبه که سه روزه باهاش آشنا شدی تا نصف شب بیرون باشی ؟

گفتم : ای بابا این چه طرز فکریه شما دارین ؟  چه عیب داره ؟ بگو کجای این کار خلافه ؟ کنسرت که اون همه آدم نشستن می خواد چیکار کنه؟ ..مامان جان شما رو یکی باید به روز کنه ..

انگار نمی دونی تو شهر چه خبره ؟این همه پسر و دختر میرن کنسرت چه کار بدیه ؟ .....








داستان #سراب 🌹🌹
#قسمت_چهارم - بخش ششم





ولی  مامان  عصبانی تر شد و گفت : من این حرفا حالیم نیست پریسا ..خوب گوش کن این پرونده همین جا بسته شد ..کسی که تو رو بخواد میاد مثل آدم جلو ..من و بابات هم می بینمش ...  خوبه  یا بد؟....
تحقیق که کردیم عقد شدی رو چشمم هر جا دلت می خواد برو ...ولی من دیگه اجازه نمیدم تو با کسی بری بیرون یعنی توانشو ندارم ..هر بار اینقدر حرص و جوش بخورم .....
آخه من مادرتم چطور دلت میاد به خاطر یک نفر که سه روزه باهاش آشنا شدی اینطور تن و جون منو بلرزونی که بهت خوش بگذره ؛؛ هان ؟ جواب بده  مگه من مادرت نیستم ؟ و در اتاق رو زد بهم و رفت . ...
خیلی ناراحت و عصبی بودم فکر می کردم بهنام دیگه بهم زنگ نمی زنه ...نشستم رو تخت و شروع کردم به جویدن لبم ..اونقدر که یک مرتبه خون افتاد ..
دستمال بر داشتم و گذاشتم رو لبم ..
حرفای مامان منو به فکر انداخته بود اون گفت وقتی عقد کردین ..ولی بهنام گفته بود که اصلا  قصد زن گرفتن نداره   ..اگر مامان  اینو بدونه که دیگه واویلا  ...
شایدم حق با اون باشه ؛؛.آره بهتره همین جا تمومش کنم ..اگر بهش بیشتر علاقه پیدا کنم؟ اونم خوشی هاشو کرد و ترکم کرد؟ ..چیکار کنم ؟   ..
هم خودم ضربه می خورم هم مادر و پدرم اذیت میشن ..آره همین کارو می کنم ..اون قصد نداره زن بگیره ..اینطور رابطه ای رو هم خودم نمی خواستم .....
ولی مثل این بود که به این راحتی هم نمی تونستم از بهنام بگذره ..
از حرف زدن با اون لذت می بردم از نوع حرکاتش که هم خیلی شوخ طبع و ساده بود هم می تونست مادب و جدی باشه  ....فکرم مغشوش شده بود ...
تا تلفنم زنگ خورد پریدم و فورا جواب دادم انگار دلم میخواست باهاش حرف بزنم ...
گفتم : بهنام خوبی ؟
گفت : البته ...چی شد مامانت عصبانیتشو سر تو خالی کرد ؟ متاسفم من انگار زیاده روی کردم ..باید می دونستم نباید همچین در خواستی بکنم  ..ولی چیکار کنم همه ی فکر و ذکرم به تو مشغول شده ..
پریسا مثل اینکه..فکر کنم...بدجوری  عاشقت شدم ...حال عجیبی دارم ..من هیچوقت اینطوری اسیر یک زن نشده بودم ..تو روح و روانم رو بهم ریختی ...
دائم به تو فکر می کنم صورتت جلوی نظرمه ..اگر این عشق نیست پس چیه ؟
گفتم :  لطفا ادامه نده ..فکر کنم باید از هم بگذریم ..ادامه ی این وضع نه به نفع منه نه تو ...
گفت : چرا ؟ تو از من خوشت نمیاد ؟فکر می کنی  نمی تونی یک روز دوستم داشتی باشی ؟
گفتم : موضوع این نیست ..من خودمم نمی خوام رابطه ای داشته باشم که سر انجام نداشته باشه ...از عاقبت کار می ترسم ..پس همین جا از هم خدا حافظی کنیم ...






#ناهید_گلکار
@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #سراب 🌹🌹

#قسمت_چهارم - بخش هفتم






خیلی قاطع گفت : چرا خدا حافظی ؟ میام خواستگاریت تو اول بگو شرایط منو قبول می کنی ؟

گفتم : اونا که برام مهم نیست فقط نمی خوام تو رو تحت فشار بزارم مگه نگفتی نمی خوای ازدواج کنی ؟

گفت : حالا با تمام وجودم می خوام ...چی میگی زنم میشی البته صبر می کنم تا تو منو خوب بشناسی ولی آدرس خونه تون رو به من بده تا بیام با پدر و مادرت آشنا بشم ..

پرسیدم: می خوای چیکار ؟

گفت : همین امشب میام  ...

گفتم: بهنام دیوونه بازی در نیار ما تازه با هم آشنا شدیم این کار درست نیست ...

گفت: بلوک تون رو می دونم طبقه و شماره رو بگو ...

گفتم : اول تو بگو می خوای چیکار کنی ؟

گفت به زودی می فهمی ...من بدون تو نمی تونم زندگی کنم تو می تونی ؟  

گفتم : نمی دونم در مورد چی حرف می زنی ؟اینطوری نمی تونم تصمیم بگیرم  

گفت :پس آدرس رو بده تا بهت بگم ...

بهنام تا آدرس رو گرفت گوشی رو قطع کرد ...

صدای بابا رو از تو هال شنیدم که می گفت : پریسا کو ؟ پریسا کجایی بابا ؟شیرین چرا  اوقاتت تلخه ..

اگر چیزی شده به منم بگو .....

یک سلام به بابا کردم و رفتم در گوش مامان گفتم : بهنام داره میاد اینجا چیکار کنیم حالا ؟

مامان گفت : چی ؟ الان ؟

گفتم  : مامان تو رو خدا آروم باش بهنام آدرس خونه رو گرفت .. یک وقت نیاد ما رو با این وضع ببینه ؟

گفت : اوف پریسا ؛؛ از دست تو ... خوب چرا آدرس دادی دختر ؟ زنگ بزن بگو اقلا فردا شب بیاد ...

گفتم : گوش نمی کنه ...

گفت : پس  برو دورو بر یکم جمع و جور کن ...من برم  بابات رو در جریان بزارم وگرنه بد میشه ....

ساعت نزدیک  هشت و نیم با صدای زنگ در من و مامان بهم نگاه کردیم ...

بابا بلند شد و گفت : این مردیه که گفتین امشب قرار ه بیاد ؟  

با هم گفتیم نمی دونم .. ...خودش رفت درو باز کرد ..بهنام با یک سبد گل و یک کیک که به زحمت هر دو رو تو دستش گرفته بود بلند گفت : سلام ....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792