سلام دوستان
میخوام با این تاپیک بگم که تو خونه هاتون شرایطی ایجاد نکنین که بچه هاتون از ترس بهتون دروغ بگن و یا بخوان خیلی از حقایقو بگن ولی از برخورد شما بترسن
سعی کنین با بچه هاتون دوست باشید
حالا بزارین من جریان خودمو بگم براتون که چی به سرم اومد
من و شوهرم ۶ سال باهم دوست بودیم
سال اخر نزدیکای عقدمون بود
یه روز عشقم منو رسوند از دانشگاه تا دم یه تایپ تکثیری
اکثر اوقات منو میبرد و میاورد
اونروز نمیدونم چرا دلم مثل سیر و سرکه میجوشید😟
هر چه قدر اون حرفای عاشقانه میزد برام من تو فاز دیگه ای بودم
اخرسرم ازش خواستم منو دو تا خیابون بالاتر از خونمون دم یه تایپ تکثیری پیاده کنه
خلاصه من رفتم اونجا و یه دفعه به دلم اومد که برگه انتخاب واحدمو پرینت بگیرم😐
خلاصه پرینت گرفتمو راهیه خونه شدم
تو مسیر یه زنه با تیپ جلف جلوی من راه میرفت
دیدم که یه ماشین بهش گیر داده
خوب که دقت کردم دیرم رانندش پسر همسایمونه که میدونستم زن و بچه داره