پنج سال از ازدواجم میگذره،ازدواج ما سنتی بود و از طریق یکی از اقوام بهم معرفی شدیم،توی اولین دیدارمون عاشق همسرم شدم از همه چیزش خوشم اومد از قیافش از هیکلش از طرز حرف زدنش و اینکه اونم از من خوشش اومده بود من بیست و دو ساله بودم و اون پنج سال بزرگتر من دانشجو بودم و اون مغازه داشت و وضع مالی خوبی داشت یادمه اون روزا کلی جلوی همکلاسیام پزشو میدادم که نامزدم فلانه و بهمانه،خیلی روزای خوبی بود هنوز که یادم میفته ته قلبم می ریزه و یه جوری میشم بعد پنج ماه رفت و آمد ازدواج کردیم واقعا اون روزا توی ابرا بودم و حس میکردم خوشبخت ترین دختر دنیام انگار همون پسری بود که توی رویاهام دنبالش می گشتم حتی بعضی روزا حس میکردم این همه خوشبختی دیگه واسه من زیاده یا نکنه اینقد بهم خوش میگذره آخرش خراب شه
بعد چهار سال تصمیم گرفتیم بچه دار شیم و خیلی زود حامله شدم ،حال بدی داشتم حالت تهوع شدید از اینکه حامله شدم پشیمون شده بودم و روزای خوبی نداشتم تا اینکه توی چهار ماهگی دوران بارداریم وقتی خونه پدرم بودم پدرم جلوی چشمام به زمین خورد و فهمیدیم که سکته کرده
خدا میدونه من با اون وضع بد حاملگی که جات تهوع امانم رو بریده بود چه روزایی رو گذروندم،روزایی که اشک و گریه و غصه امانت نمیده و نمیدونی به کی شکایت کنی