یکی بود یکی نبود من دختری بودم به شدددددت متنفر از بچه به شدددت حالم بد میشد ازشون هی میگفتم من ازدواج نمیکنم فقط به خاطر بچه آوردن بود بگذریم منم مثل خیلی دخترای دیگه دم به تله دادم و ازدواج کردم خلاصه کنم یه سال از عروسیمون گذشت و همسر گرامی که عاااشق بچه بود گیر داد که من سنم داره میره بالا برام بچه بیار هی خودشو لوس میکرد و با صدای بچگونه دنبالم راه میوفتاد میگف ماما ماما گشنمه😐😐میگفتم نکن اینجوری بدم میاد من یه مرد گرفتم که پشتم باشه نه بچه میگفت باید برام بچه بیاری که من با اون ازین بازیا کنم آخرش منو راضی کرد گفتم بیا یکم به خاطر دل عشقم شروع کنیم به اقدام با یکی دو ماه کاری نمیشه چون آبجیم بعد یه سال باردار شد منم خیالم راحت بود نمدپنم واقعا برای چی زدو گرفت😐😐😐😐😐 خدا میدونه چقد گریه کردم نمیدونستم حالا باید چ خاکی بریزم هی میگفتم چجوری میخوام از پسش من حتی نمیتونم ی پوشک ببندم تا حالا حتی بچه بغل نکرده بودم وقتی به شوهر جان گفتم اینننقدررر خوشحال شدو بغلم کرد انگار دنیارو بهش داده باشن کلی ازم تشکر کرد میگفت ممنونم بخاطر فداکاریت میدونم بچه دوس نداری ولی مطمینم وقتی بیاد عاشقش میشی منم میگفتم فقط بخاطر تو وگرنه منو چ به بچه😑😑😑😕😕😕
شروع بارداری
من هفته شش فهمیدم که باردارم سه ماه اول کااااملا تهوع و استفراغ بود هر روز و هر روز و هر روز به محض رسیدن به ماه چهار تمام تهوعات تموم شد سه ماه وسط بارداری عالی بود اصلا انگار خبری نیست از ماه پنج وزن اضافه کردنام شروع شد فک کنم همون موقعها بود که رفتم برا تست تحمل گلوکز یه لیوان شربت خنک و خوشمزه بهمون دادند که تو اون گرما واقعا چسبید روز بعدش رفتم برای جواب که خانومه گفت سابقه دیابت داری خودت یا خانوادت گفتم نه والا گفت تستت مشکوکه احتمالا دیابت بارداری گرفتی دوباره تست قند دو ساعته دادم اول ناشتا خون میگیرن بعد میری صبحانه میخوری بعد دو ساعت دوباره خون میگیرند اینارو میگم یکم پستم آموزشی هم باشه جواب آزمایش اومد که بعله مثبت بود من دیابت بارداری گرفته بودم😢😢😢