2777
2789
عنوان

دوباره سلام خاطره بارداری و. زایمان طبیعی

| مشاهده متن کامل بحث + 794 بازدید | 50 پست

منم میگفتم حالا نمیشه معاینه نکنید با یه خنده جدی گفت نه اصلا خیلی مهمه آخرش رفتم هول شده بودم نمیدونستم چیکار کنم همونجور مونده بودم که پرستاره اومد میگه چیکار میکنی بدو شلوارتو درار😐😐😐😐بگذریم معاینه کردو گفت واای چ لگن خوبی به به😐😐😐😐حالا من دارم درد میکشم😕میگه عه ی فینگر بازی ده روز دیگه زایمان میکنی گفتم جااان؟اون موقع تقریبا هفته های۳۷ بودم بنظرم وقتی فهمید دیابت بارداری دارم گفت قشنگ میشیننی قندای یه ساعتتو مینویسی خبرسو تا فردا بهم میدی 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

همزمان انسولین و رژیم و پیاده روی و یبوست و رفلاکس وزن زیاد نفسم بالا نمیومد راستی دخترم تو آخرین سونو ش که هفته ۳۶ بود با پا بود ینی بریچ فک کنم گفتم به به کلکسیونم کامل شد دیگه که بعد یه هفته دوباره سرش اومد پایین حداروشکر وگرنه باید سز میشدم

هفته ۳۸ کامل شد دکترم گفت آماده باش قندت نمیاد پایین دیگه بیشتر ازین خطرناکه بچت اونتو باشه ممکنه آب دورش زیاد شه یا خیلی وزن بگیره زایمان سخت میشه خودتو بچت در خطری خلاصه که با اینم کنار اومدم گفت تا میتونی پیاده روی کن خودشم دو بار. تحریک کرد که جیغم دراومد و میگفت انگاار نه انگار آخر با رضایت خودم و هزار تا چکاب راضی شد تا آخر هفته ۳۹ صب کنیم 

کلی قبلش با دکترم هماهنگ کردم تا زایمان# _کنار_همسر رو تجربه کنم .رفتم در زایشگاه در زدیم درو وا کردن رفتم تو لباسهامو درآوردم و یه لباس بلد که جلوش باز بود با دو بند حالت چپه راسته بسته میشد پوشیدم شرح حال گرفت ازم و راه نماییم کرد تو اتاق قبل زایمان چها تا تخت داشت که هیچکی نبود گفتم جاااانم هیشکی نیست راحتم به به

ماما اومد آمپول فشار زد تو سرم ساعت دقیقا روبروم بود ۹ و ۵۵ دقیقه آخ که چقده میترسیدم از #‍آمپول فشار شنیده بودم خیلی بیشتر منقبض میکنه رحم رو ممکنه عوارض خیلی بدی داشته باشه خمینطور درد رو خیلی بیشتر میکنه ساعتها گذشت و من هیچ احساسی نداشتم ساعت دو شد شیفتا هوض شد ماما گفت میخوام معاینه کنم میگم بفرمایید گف هنوز ی سانتی میگم عججب ده روزه ی سانتم گفت انقباضات شروع شده میفهمی گفتم نه میگه هر ده دقیقه انقباض داری عدد فرمزه انقباضته دبگه چیز جدید یاد گرفتم هی چشم به مانیتور بود راستی ناهار چلو ماهی آوردن منم همشو خوردم چون خیلی خسته و گرسنه بودم یه دردای کوچولویی داشت میگرفت کمکم ساعت یه ربع به سه کیسه آب پاره شد ی حس خالی شدن خوب دس داد بهم ولی هول کرده بودم

البته پاره شدن کیسه آب به خاطر یه چیز قرص مانندی بود که نیم ساعت قبلش توی معاینه گذاشته بود کیسه آب پاره شدن همانا و شروع دردا همانا دردا کم کم داشت زیاد میشد ولی هنوز مثل پریودی بود فاصله هاش منظم بود هر سه دقیقه بود

بالاخره دکترم تشریف فرما شد و معاینه کرد گفت تو هنوز یه سانتی تا آخر شب زایمان نمیکنی گفتم ای بابا خسته شدم که اونم خندید و رفت دردا داشت شدید میشد اون عدد قرمزه رو مانیتور تا صد کیرفت و من آح و نالم بلند میشد میرفت پایین دردا کلا میرفت خیلی تشنم شده بود از خدمه خواستم یه لیوان آب بده بهم وقتی خوردم حالت تهوع شدید بهم دست داد بالا آوردم خیلی خیلی زیاد گل معدم خالی شد خوب شد کیسه دم دستم بود با اینحال بازم خدمه گفت تو چرا اصلا آب خوردی ؟😐گفتم ببخشید میدونستم که استفراغ جز علایم قبل زایمانه ولی بیخیال شدم گفتم دکتر گفته تا آخر شب زایمان نمیکنی خلاصه که دردا به حدی زیاد شد که به مرحله فحش و ناسزا به شوهر رسیدم تو دلم هی میگفتم آی خدا لقدت کنه آی میزنم لهت میکنم ماماها هم با توجه به حرف دکتر اصلا به من توجه نمیکردن یه سر میزدن میگفتن با ی سانت اینقد ادا داری هنوز دردای اصلیت شروع نشده که😕

ساعتای پنج بود که بین دردا حس زور زدم میومد ماما اومد گفت چیکار میکنی زور نزن هنوز زوده نفس اروم بکش و به حالت سجده برو تا بچه بیاد توی لگن درد خییلی شدید شده بود چاره ای نداشتم جز همین کار خسته شدم ولی توی هیچ حالتی نمیشد بمونم مدام نرده های تخت و فشار میدادم که یهو

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز