لباس را روی دستم می اندازد ومی گوید : امروز امتحانی اینا رو بپوش . اگه پشیمان نشدی هر کدوم رو که دوست داشتی بردار .
جوری جمله ی اخرش را با بی حوصلگی گفت . که انگار مطمعن بود به روز دوم نمی کشه . کش موهایم را محکم تر می کنم و جوری ان را می بندم که جلوی دست و پایم نباشد شالم را پشت سرم گره می زنم و همین طور که دکمه ی مانتویم را باز می کنم به ان لباس نگاه می کنم : پلنگ صورتی؟
شانس اوردم خرس عسل خور(پو) را بهم ندادن لباس را به بدبختی تنم می کنم و درون اینه نگاهی به خودم میندازم شک می کنم می تونم با این لباس بیرون برم یا نه ؟
چند ثانیه چشمام رو روی هم فشار می دم و به سوی بیرون قدم بر میدارم . بیرون از مغازه می ایستم و گل هایی که موقع بیرون امدن از صاحبکارم گرفتم رو تو هوا تکان می دم . ثانیه ها به سختی می گذشت . غروب شده بود اما حتی نتونستم توجه یه مشتری رو به خودم جلب کنم . اینقدر که این لباس برای من عجیب بود و در تنم سنگینی می کرد برای دیگران نبود .