2777
2789
عنوان

خیلی دلم شکست 😔😔

1824 بازدید | 62 پست

چند روز پیش تولد شوهرم بود پولم ۲۷۰ بود رفتم براس یه ادکلن نزدیک ۲۰۰خریدم کیک هم سفارش دادم  گفتم با شوهرم دوتایی جشن کوچیم میگیریم...

روز تولد شوهرم یعنی نزدیک غروب بود کع مادر شوهرم زنگ زد 

گفت عززییزممم من کیک خریدم واسه فرید یوقت نری کیک نخریاااا امشب بیاین خونه یه ما عزیزممم

یه بار هم تا حالا واسه پسرش تولد نگرفته بود چون فهمیده بود من رفتم بازار واسش کادو بخرم حسود خراب کرد سوپرایزمو😔

منم نخواستم دلشو بشکونم گفتم عیب نداره مامان جان دستت درد نکنه

زنگ زدمو کیک و لغو کردم..

هستید بقیشو بگم؟

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

نه نیستیم😕😕😕😕

همسرمهربونم💏چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل بیست سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ..زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ..بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم ..💏

خلاصه من خیلی عصبی شدم و خیلی حالم گرفته شد..

مادر شوهرم بهم گفته بود به پسرم چیزی نگی

اما من گفتم😜

وقتی اومد خونه فکر میکرد سوپرازش کنم

ولی اومد تو خشکش زد دم در گفت تولدممم مبارکککت باشه جینگولم..


منم گفتم من واست برتامه ها داشتم اما مامانت زنگ زد گفت من کیک خریدم دیگه تو نخری شب بیاین..

منم کیکی که سفارش داده بودم لغو کردم..

گفت به به چه عجب مامانم تولد گرفتن هم بلده پسسس..

منم خیلی دمق بودم حالم حسابی گرفته بود..

اماده شدیمو رفتیم سمت خونشون

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز