یبار اومدن خونمون انقدر بچش اذیت کرد خودشم فقط حرف میزد. منم جهزیه م نو بود اصلا متنفر شدم ازش.
بعد قبل عید من باردار بودم یه دعوایی شد میخواستن شوهرمو بزنن که این خانم یجورایی بی تقصیر نبود
منم بعد دوسه هفته بچم مرد
اینا ترسیدن خود بخود خودشونا کشیدن عقب
منم خداخواسته دیگه بهش روی خوش نشون ندادم