یه خواهر شوهرم با شوهرش دعوا کرده با بچه هاش تو خونه پدرشوهرم زندگی میکنه امروز بچه هاشو گذاشته بود پیش اون یکی خواهر شوهر رفته بود بگرده همه میپفتن مگه ما نوکر اونیم بعد پدر شوهرم از بیرون اومد تا دید ما اونجاییم اخم کرد منم هیچی نگفتم شوهرم پرسید بابا کلیدارو دادی به همسایه ماشینشو بیاره داخل گفت تو رو خدا تو دیگه دست از سر من بردار شوهرمم عصبانی شد گفت از دست دخترت ناراحتی چرا سر من خالی میکنی مثل ادم بگو اره دادم دکار رفتنات با منه خوشیات با اون دخترت یه دفعه یه دونه محکم منو زد که بلند شرگو بریم منم گفتم باشه بعد تازه به پدر شوهرم گفتم منزل خودتونه خدافظ جوابمم نداد فقط وقت رفتن گفت به شوهرم تو دیگه گوه خوری نکن