از اول که تصمیم به ازدواج گرفتم با ناراحتی برام همراه بود
از همون اول دعواهای مادرشوهرم باهام
رابطه بد خانواده ش با من
چقدر پشت سرم حرف زدن و می زنن
بی احترامی هایی که به خودم و خانوادم کردن و می کنن
کوچکترین ذوقی برای عروسیم ندارم
همه چی رو تحمل کردم به خاطر اینکه نامزدم پسر خوبی بود و بهش علاقمند شدم و زندگی کنارش رو می خواستم. برای اینکه خودش گناهی نداشت و با شخص خودش هیچ مشکلی نداشتم و ندارم
اما حالا که تاریخ عروسی نزدیک میشه دغدغه های جدید هم از راه رسیدن
مشکلات مزخرف مالی
این وسط هیشکی رو هم ندارم که پشتم باشه یا حرفمو بفهمه
از اول این رابطه هیچکس برای من خوشحالی نکرد
یه اهنگ شاد نداشتیم
هیشکی شادی نکرد، کل نکشید
هیچ خوشی ای که عروسای دیگه تجربه می کنن رو نداشتم
و هیچ ذوقی ندارم
فقط یه عالمه غم دارم
و یه عالمه ترس
که با این پدر و مادر بی پولم و این وضع بد اقتصادی
چطور با ازدواج و جهیزیه و این مسائل روبه رو شم
انقدر این وسط دلم به حال خودم میسوزه و حسرت دارم که حد نداره