بخدا من یطرفه به قاضی نمیرم
ولی خدایی تو خوبی و محبت بهش کم نذاشتم
ولی کلا انگار نسبت بهم حرص داره
سالی یدفعه دعوا میکنیم چندماه قهریم
خدایی وجدانو میذاره زیر پاش هر چی ازدهنش درمیاد بهم میگه
قضیه اش مفصله
همکلاسیم بود تو دوران مدرسه هم همین بود دعوا راه مینداخت قهر میکرد فحشم میداد آشتی میکردیم دوباره چند وقت بعد روز از نو
تااینکه دیپلم گرفتیم
بعضی وقتها ازسرکارش میومد خونمون
داداشمو دید خوشش اومد
داداش منم اهل بیرون و دختر نبود
من از بیشتر رفیق باز بودم و بیرون میرفتم
این دوستم گفت اگر داداشت سیگاری نبود من باهاش دوست مبشدم
منم توشوخی به داداشم گفتم و داداشم استقبال کرد و دوست شدن
خدا شاهده تو قراره اولشون پیش داداشم زیر آبمو زد
که خواهرت زیادی راحته اینجوری خوب نیست
درجایی که من موقع رفتن داداشم کلی سفارش کردم جای خوب ببرش در ماشینو براش باز کن صندلی رستورانو براش بکش عقب چشمش به هر خوراکی ای خورد براش بخر .... بعد اون 😟😟😟
حالا تو دوران دوستیشون با من چکرد در حالی که من بخاطر اینکه داداشم میخواست ولش کنه حتی با داداشم درگیر شدمو کتکش زدم بماند
تو دوران دوستیشون بکارتش رفت
دیگه من دیدم خدا رو خوش نمیاد بهم بخوره
خودش میگفت مهم نیست برام و برای این مشکل اصرار به بودن با داداشت ندارم ولی مگه هست دختری که براش مهم نباشه
داداشم آش دهن سوزی نیست ها ولی خدایی از زنداداشم سر تره و بهترین کیس بود براش چون به ظاهر خیلی اهمیت میداد
داداشم سیگارش که ترک نشد هیچ کم کم اعتیاد پیدا کرد
دیگه دیدم گناه پاره پرده رو میشه یکار کرد ولی بامرد معتاد نمیشه زندگی کرد
سعی کردم از ازدواج باداداشم منصرفش کنم نشد فکر کرد دشمنشم بهم گفت چون خودت کسی رو نداری حسودیت میشه
چون همه دنبال پایین تنه ات هستت
نمیخوام تعریف کنم ولی ظاهرم خوبه هیکل و قیافه ام طرفدار داشتم ولی نه به اون دید زننده ای که اون توی دعوا بهم گفت
خلاصه به هر ضرب و زوری بود عقد کردن
من گفتم نمیام مادربزگمم گفت وقتی خواهرت نمیاد ماهم نمیاییم. از طریق مامانبزرگم رفتن رو مخم تا اینکه بامیلی راضی شدم
اول بخاطر خود احمقش بعدم چون زن منباسبی برای داداشم نبود
آخه ما پدر مادر نداریم
بابلم ده سال پیش مرد و مامانم ولمون کرد
من باوجود اینکه وسطی بودم ولی چون دست و پا دار تر و مسئولیت وذیر تر بودم شدم مسئول زندگیمون داداشامو به دندون کشیدم
همچنان قهر بودیم تا چندوقت بعد ازعقدشون آشتی کردیم
تااینکه دو ماه بعد ازعقدفهمید حامله است
خیلی گریه کرد کلی دلداریش دادم که بچه خوش قدمه داداشم کار پیدا میکنه و.......
گفتم اصلا من تا آخر عمرم شوهر نمیکنم حقوق بابام مال بچتون
اوایلم همه دکترا و سونو غیره اش با خودم بود هزینه هاش
تااینکه عروسی کردن رفتن سرخونه زندگیشون و به مادرش گفت و از طریق یکی از دوستانم برای داداشم کار پیداکردم
لازم بذکره بازم اواخر دوران عقدشون من و زنداداشم قهر بودیم
جهاز برون نرفتم ولی عروسیش از رقص و کادو و مجلس گرم کنی کم نذاشتم
که بازم آخر عروسی داداشمو انداخت به جونم که شوهر دختر خاله ام گفت خواهر شوهرت مارو حالی به حالی کرد
من با یه پیرهن حلقه ای بلند میرقصیدم
نمیدونم اون آقاواقعااین حرفو زده بود یانه ولی اگر زده بود مریض بوده
حالا خیلی هاشو دیگه حوصلتون سر میره نمیگم این وسط جنگ و قهر زیاد بود... ولی خداخودش شاهده من هیچوقت سلیطه و دریده و تو زندگیشون دخالت کن نبودم
خوبیهاشم باید گفت ها ولی خب بدی هاش بیشتره
خوبیه بزرگش این بود همیشه تو شرایط سخت باهام بود
از زمانی که خبر مرگ بابامو بهم دادن تا آوارگیمو تو پارک خوابیدنمو ....... ولی بعدش منتشو گذاشت
فقط دو تا دعوای بدمون بعد از ازدواج من بود
یکیش دو سال پیش دم عید بود
با وساطتت من رفتن خونه عموم که یکسال پیشش زندگی کنن تا خونه بخرن. عموم میانسال و تنهاست.
خیلی سفارش کردم که سر به سرش نذارید اذیتش نکنید و ....
تااینکه بعد از چهارماه صدای عموم دراومد هر رور زنگ میزد به من غر غر که تو باعث شدی
من یکماه عمومو باحرف راضی کردم که جای بابای مایی و ما بی پدریم و....
دیگه دیدم نمیشه
بهش پی ام دادم که مگه قزارمون فلان نبود انگار منتظر بود شروع کرد تو پیام بد و بیراه منم جوابشو دادم ولی خداشاهده مودبانه
تااینکه گفت (خیلی ببخشید مجبورم کلمه اشو بگم)
جنده بودی حالا مومن شدی خدا ببخشتت
شوهرم خونش به جوش اومد پیامو دید
چند ماه قهر بودیم ولی برخلاف میل شوهرم آشتی کردم آخه یه تو راهی داشتن ذوق عمه ای نذاشت