۵ شنبه سالگرد عروسیمه ، دوست داشتم یه مهمونی میگرفتیم ولی شوهرم با مامانم و خواهرم اینا قهره اگه معمونی بگیریم حاضر نیست اونارو دعوت کنه از یه طرف دویت داشتم بریم دو تایی مسافرت ولی با این گرونیا مسافرت دو نفره نمیاد میخوار برنامه سفر با خانوادش بچینه بریم شمال ولی من اصلا دوست ندارم سالگرد ازدواحم با اونا باشم به شوهرمم بگم انقذر رپی خانوادش تعصب داره عصبانی میشه و هر چی به زبونش بیاد میگه موندم چیکار کنم فقط دوست دارم روز سالگرد که اولین ساله روز خوبی برامون باشه
منم جمعه سالگرد ازدواجمون بود شوهرم از یه هفته قبل با خواهرام و برادرم هماهنگ کرده بود عصر جمعه جشن بگیره منو سورپرایز کنه خواهرم پریود شده بود حالش خوب نبود داداشمم تهران زندگی میکنه ما کرجیم شوهرم با خواهر کوچیکم هماهنگ کرده بود مثبت منو نیم ساعت ببرن بیرون خونه رو تزیین کنن حالا ما همیشه آخر هفته خونه بابام هستیم عروسمون و خواهرم چند بار گفته بودن زود برگردین ما بریم خونه هامون حالا ساعت هنوز نه نشده بود بعد شوهر من عصبانی شده با لحن بد گفته خب برین من بعداً میگیرم شوهر خواهر کثافتم تو جمع کلی داد و بیداد کرد که چرا با زن من اینجوری حرف میزنی حالش خوب نیست شوهر منم نمیدونم رو چه حسابی اصلا جواب نداد بعد ما رفتیم بیرون که اینا خونه رو تزیین کنن اینا آشتی کردن ولی من دلم خیلی برای شوهرم سوخت پول کیک و همه چیز قرض کرده بود منو خوشحال کنه خدا ازش نگذره فقط به خدا سپردمش
منم خواستگارم روی خانوادش تعصب داره تو حرفاش پیداست! پشیمون نیستی از ازدواجت؟ سخت نیست این اخلاق؟
اکه به عقب برمبگشت ازدواج نمبکردم خیلی سخته ، خیلی مادریه و وابسته به خواهرش جالبه خانواده خودش فقژ براش مهمه نه خانواده من ,با مادر و خواهر من قهر کرده مادرم زنگ زد قدم بزاره اشتی کنن جوابشو نداد برادرم چند بار زنگ زده از داش در بیاره همچنان کینه تو دلش مونده و حاضر نیست اشتی کنه ، دلم به چی خوش باشه ، بخدا خواهرش با من یه بار بد دعوا کرد و هر چی از دهنش در اومد گفت نزاشتم برادرش ازش کینه بگیره وگفتم عیب نداره برو سمت خواهرت جریحه ترش نکردم کینه نگرفتم بخشیدم ولی الان پشیمونم که اگه منم مثل خودش بد بودم و کینه ای الان سر قهرش با خانوادم دلم نمیسوخت ,با مادرش دعوا و فهر کرد من اشتیشون دادم ، جواب خوبی ها م اینه الان خانوادمو نتونم ببینم ، در مورد تعصب رو خانوادش خیلی سخته بگم بالا چشم مادر یا خواهرت ابروئه زمین و زمانو بهم میدوزه جرات ندارم هیچ نظری بدم حتی راجع به مسافر احر هفتمون چون برنامه با خانوادش چیده ، حاضر نیست یه خاطر مساغرت دو نفره روز سالگردمون برام بسازه دیشب اخر به گریه افتادم ولی کو اهمیتش ، مهم اینه خانوادش پیشش باشن!
من فققط میدونم ادم بخواد خوش بگذرونه در هر حالتی خوش میگذرونه همین وبس با اونا هم رفتی ...
درسته حرفت ولی من حتی ماه عسل هم با شوهرم نرفتم دوست داشتم لااقل سالگرد ازدواجم مساغرت دو نفره برم ولی طبق معمول به خاطر خانوادش حالا هم نمیتونم برم چون اونا میخوان بیان ، کلا باذخانواده شوهرم بهم خوش نمیگذره خیلی بهم فشار میاد روز سالگردمم پیش اونا باشم
قهر بین خانواده من و شوهرمم مصببش شوهر خواهرمه هیچوفت ازس نمیگذرم و دلن نمیخواد دیگه ببینمش ، انفدر ...
منم همینطور حالا بدیش اینه که خواهر من کلینیک کار درمانی داره منم اینجا کار میکنم مجبورم ببینمش امروز حتی بهش سلامم ندادم تا آخر وقت که خودش باهام کار داشت