هرچی همه گفتن که بابا ول کن خاراشکر کن این خونه دراختیازته بشین زندگی کم گفت نه خلاصه بزرگترا رفتن حرف زدن دختره منصرف شد و قرار شد یه عقته بعد برن ماه عسل مثلا میشد چند روز قبل
فردای اون روز بابای دختره زنگ زد که باید خونه رو کنید بنام دخترم
یادمان باشد که ما ازدواج میکنیم تا یک زندگی زیبا بسازیم .............نه اینکه دو زندگی معمولی را هم خراب کنیم............
همه کاملا متعجب شدن دختره گفته بود یا خونه رو کنید به نامم یا طلاق بابای همسرمم گفت من سالها زحمت کشیدم با سختی این خونه رو خرید بچه های مجرد دیگه هم دارم حالا کفته بود بکن بنام بچه یه چجیزی میگه باید بکنید بنام خودم
یادمان باشد که ما ازدواج میکنیم تا یک زندگی زیبا بسازیم .............نه اینکه دو زندگی معمولی را هم خراب کنیم............