گفت مهم نیست مهم اینه ک بعد از این چجوری باشی..من با خانوادم صحبت میکنم و میام خاسنگاری ...میدونستم اگر بخام ازدواج کنم مامانم برای معاینه بکارت میبرتم بهس گفتم اعصابش خرد شد ولی گفت حلش میکنیم...خیلی خوشحال بودم هم گند کاریم جمع میشد و هم اینک زندگیمو درست میکردم...ولی سایه میثم اززندگیم کم نمیشد ب نامزدم زنگ زد و کلی چرت و پرت گفت گفت ک اون دختر ج.ن.د.ه بود قبل منم با یکی بود چون تورابطمون خونریزی نداشت باهاش ازدواج نکن بدبخت میشی
حسابی اعصابمونو حرد کرده بود کلی قسم خوردم تا باور کرد ک اولین بارم بودو بچگی کردم و بیخیال حرفای اون بیشرف شد...خان اولو رد کردیم اومدن خاستگاری مامانم راضی نبود ولی بابام از خداش بود چون فرشادو از بچگی میشناخت خلاصه مامانممراضی کردیم و خان دوم هم پریدیم اینبار مخالفتای فامیل شروع شد.همه بابامو سرزنش میکردن ک زوده برای ازدواجش ..خاستگارای بهتر میاد واسش ولی بابام تو روی همشون ایستاد و خان سومو هم رد کردیم...ولی فامیل دست بردار نبودن...گفتن سربازی نرفته شرط بزارین ک اول بره سربازی بعد عروسی کنن(هی سنگ مینداختن ک فرشاد بگه نمیخام و بلند شه بره)فرشاد قلگبول کرد گفتن سرویس چوبو تلویزیون و فرش و اجاق گاز ب عهده داما اونم قبول کرد و نامزد شدیم...و خان چهارم هم رد شد