اون روزا دوستام شده بودن سنگ صبورم همه چیزو بهشون گفتم پیششون گریه کردم ولی اونا بهم خیانت کردم.همه چیزو گزاشتن کف دست فرشاد(نامزدم)اونم دیوونه شد..بهم گفت ب دوستا اعتماد نکن خواست از زبون خودم بشنوه ولی حرفی نزدم ناراحت میشدم ک پشت سر دوستام بد میگفت...تا اینک ی روز ماه محرم بود پسر عموی فرشاد بهم اس داد گفت چ بلایی سر این پسر اوردی مست کرده اومده مسجد کم مونده بود ابرو ریزی بشه.میخاستم از خودم دور کنمش برا همین گفتم مهم نیست هر کار میخاد بکنه...فرداش خود فرشاد بهم اس دادگفت برام مهم نیست چ کارا کردی ولی بدونک اول و اخرش مال خودمی میخام بیام خاستگاری و تو هم فقط جواب مثبت میدی ولی قبلش همه چیزو برام تعریف کن..بهش گفتم ک چجوری دوست شدم و کی رابطه داشتم..تنها دروغم این بود ک گفتم بکبار رابطه داشتیم