رفتیم نشستیم یکم خوراکی خریده بود خوردیم و بعد شروع کرد ب کرم ریختن خواستم برم ک نزاشت و دوباره شروع کرد حرفای قشنگ زدن ک دل هر نوجوونیو اب میکرد...تا اینک کم کم حرفو ب س.ک.س کشوند..زیاد تو جزئیات نمیرم...یکم ک چرت و پرت گفت ازم رابطه خواست گفتم نه چون باکره بودم...گفت از پشت ک میتونیم رابطه داشته باشیم بازم قبول نکردم .گفت تو ک اخرش مال خودمی میخام بیام خاستگاریت عشق خودمی ....بالاخره قبول کردم از پشت رابطه داشته باشیم ولی چون خیلی درد داشت نتونستم تحمل کنم و چون فکر میکردم ازدواج میکنیم قبول کردم ک از جلو رابطه داشته باشیم ولی ازونجاییک من با شانس قهرم اصلا خونریزی نداشتم