۱
از ازدواجم هشت ماه میگذشت وقتی که بچه ی کوچیک میدیدم دلم قنج میرفت دیگه تصمیم گرفتیم که ماهم بچه دار شیم از اقدامم سه ماه میگذشت اما خبری از بارداری نبود ومن هر ماه بعد از این که میفهمیدم باردار نیستم خیلی ناراحت میشدم یادمه یه بار به پدر شوهرم زنگ زدم که برام بیبی چک بیاره از بس منتظر و نگران بودم الان که یادم میفته خیلی خجالت میکشم خلاصه این که ماه چهارم هم خبری نشد و من تصمیم گرفتم به دکتر مراجعه کنم چون اصلا صبر نداشتم دکتر برام سونو نوشت مشخص شد که تخمدان هام روبه تنبلی هستن خانم دکتر برام یه قرصایی تجویز کرد که اسمش یادم نیست و من همون ماه به آرزوم یعنی بارداری رسیدم...