تا اینکه یه روز دو نیم ظهر از مدرسه اومدم مامانم صاف فرستادم تو حموم یه کاسه غذا بهم داد گفت تا خودتو میشوری بخور هزار تا کار داریم شب خواستگار میاد!
گفتم یعنی چی مگه میشه انقد هول هولکی من آمادگی ندارم گفتن اینا دیگه گذشته صبح با بابات هماهنگ کردن شب بیان