من وقتی میخواستم برم داخل رادیولوژی از پله ها میرفتم پایین دوباره بر میگشتم گریه میکردم شوهرمو بغل میکردم اونم میگفت دیگه بچه نمیخوام بیا بریم بعد من دوباره میرفتم وقتی از اتاق عکس برداری اومدم بیرون از بس استرس تحمل کرده بودم فشارم به شدت افت کرد شوهرمو که دیدم گریه افتادم و نشستم روصندلی اینقدر یخ کرده بودم که نفهمیدم شوهرم کی رفته واسم ابمیوه خریده وقتی ابمیوه رو خوردم بهتر شدم به کار خودم خندم گرفت انگار چه خبر بوده