سلام دوستان بالاخره روزی رسید منم بیام و خاطره زایمانم و تعریف کنم
به شدت پیگیر بودم که سز بشم بخاطر همین رفتم یزد بیمارستان مرتاض چند روزم اونجا خونه گرفتیم تا رفتم دنبال نامه فوبیا واسه بیمارستان تا قبول کنن سز بشم که بالاخره نامه رو گرفتم و رفتم پیش دکتر عقیلی تا تاریخ سز و هماهنگ کنم که قرار شد هفتم ساعت شش و نیم صبح برم بیمارستان بستری شم دو روز دیگه هم همونجا موندیم تا هفتم بشه عصر ششم ساعت هفت یه سوپ خوردم و تا دوازده شب فقط اب دوزاده خوابیدم ساعت 2 بود که با درد از خواب بیدار شدم
درد میگرفت و ول میکرد اما چون از این دردهای کاذب زیاد تجربه کرده بودم فکرشم نمیکردم درد زایمان باشه بالاخره تا پنج صبح بدون اینکه به کسی چیزی بگم تحمل کردم پنج رفتم دوش بگیرم همینکه زیر دوش اب گرم رفتم دردام شدید تر شد بازم به درد زایمان شک نکردم اومدم بیرون از حموم دیگه داشتم واقعا مرگ و میدیدم ساعتا رو چک کردم دیدم دردام نزدیک به همه دیگه باگریه شوهرم و مادرم و از خواب بیدار کردم که بریم
فاصلمون تا بیمارستان زیاد نبود و پنج دقیقه بعد رسیدیم سریع رفتم اوژانس اومدن با ولیچر بردنم بخش زایمان