2777
2789
عنوان

بیاین براتون از برادر!!! شوهرم بگم.😕😒

| مشاهده متن کامل بحث + 13409 بازدید | 175 پست
عزیزم امضات و خوندم دلم گرفت ان شاالله خدا گره از کارت باز کنه 

فدات مهربون

التماس دعا😍

خدایا اگه دلت خواست اگه صلاح دیدی روزی بشه منم تیکربارداری بزنم🙏خدایاشکرت منم باردارشدم به لطفت💜💜💜شادی روح برادر مظلوم جوان مرگم  اگه دوست داری صلوات🖤💔🙏😔

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

چه روز وحشتناکی بود.

همه دلداریم میدادن.اما من اصلا به روی خودم نمی اوردم که چقدر از درون له شدم.نمیخواستم بابام ناراحت تر بشه.

فقط میریختم توخودم و میگفتم بی خیال مشکلی پیش نیومده که!خداروشکر قبل عقد جدا شدیم.

همون موقع هم خانمی که مسئول تور کیشمون بود زنگ زده بود که بگه پرواز ساعت چنده و این حرفا.انگار نمک میپاشیدن رو زخم من.

پسرعموم که برگشت گفت وسایلو گذاشتم در خونشون و در زدم مادرش اومده درو باز کرده وسایلو که دیده از حال رفته و خونشون حسابی شلوغ پلوغ بوده.دیگه مهم نبود چیکار میکنن و چی میگن.واسه من تموم شده بود.دلم میسوخت واسه خودم...

اونروز تا ساعت یازده شب همه پیشمون بودن و جو رو اروم میکردن.همون موقع زنگ خونه رو زدن شوهرم و داماد بزرگشون و پدرشوهرم بودن.بابام گفت حق ندارید در رو باز کنید.نمیخوام تو خونه م بی حرمتشون کنم.زنگ زد به شوهرم گفت برید لطفا.الان ظرفیتم پره.بیشتر از این عذابم ندید.


باباش گوشیو گرفت و خواهش و التماس که توروخدا درو باز کنید.بابامم چون پدرش مرد بزرگی بود در رو باز کرد اومدن داخل.چقـــــدر شرمنده بودن،شوهرم رنگ به رخ نداشت.پدرشوهر پیرم خم شده بود دست منو ببوسه که ببخشمشون.

واقعا هیچ حرفی نداشتم.انگار چشمه اشکم جوشیده بود فقــــــط بی صدا گریه میکردم.سکوت کرده بودیم و پدرشوهر بیچارم خودشو نفرین میکرد به خاطر پسری که تربیت کرده.اون شب بابام هیچ حرفی نزد.فقط گفت واسه ما همه چیز تموم شده.عروس شما خونه ما نیست.برید و دیگه هم اینجا نیاید.

تخم_حرام#   برادرشوهرت

این حرف خیلی مدیونی داره عزیزم 

در اصل داری به پدر مادر بدبختش فحش رکیک میدی 😑

خداجونم همه رو مثل من به خواسته هاشون برسون 💘💗💋 ممنون که در مرداد 99 مجوز و مدرک مهمی که دنبالشیم رو بهمون دادی🤩💎🙏 بهترین روز زندگیم بود و همه خستگی هامون در رفت😇 خییییلی خوشحالممممم خدایا شکرت💕😍 

فردای اون روز از صبح ساعت ده برو و بیا شروع شد.یه دسته میرفت،یه دسته میومد،یه عده میرفتن خونه پدربزرگم،یه عده میرفتن خونه عمه م پیش شوهر اون،یه عده میرفتن پیش عمو و داییم کدخدامنشی میکردن که قضیه رو فیصله بدن.اما واقعا دلمون رو زده بودن و با اون بی آبرویی حتی فکر ازدواج و عقد دوباره برامون غیرممکن بود.  

فردای اون روز از صبح ساعت ده برو و بیا شروع شد.یه دسته میرفت،یه دسته میومد،یه عده میرفتن خونه پدربزر ...

چقد پدر خوبی داری خوش بحالت 

میشه واسه سلامتیه تو دلیم ی صلوات بفرستی😚😚
لطفا یکی برای من لاک بزنه! 

چه رنگی بزنم برات😆😆

ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ!ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ !ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !ﻭﻟﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ !ﭼﻘﺪﺭﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ !!!...ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ،ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺮﻗﺼﺪ !!ﮐﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ .ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢﻭﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽتاریک ،ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ 
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز