گفتم مادرش نذاشت ما بهم برسیم گفت فقط دختر خالت.پسر هم یهو تماسش قطع کرد..من داغون بودم.نفرینشون هم البته کردم درست یا اشتباه نمیدونم.
خدا بعد چند. ماه یه فرشته رو سر راهم قرار داد به خدا گفتم این معجزه زندگیمه.الان نامزدیم.چند وقت پیش پسر تو خیابون دیدم گفت ازدواج کردی انگار خوشبختی.اما من زندگیم جهنمه زندگی نمیکنم که..منم گفتم تاوان دهن بینیتو داری میدی..باز گفت خوشبخت بشی من که نشدم.این اقای نامزد شاید پولدار نباشه اما همین که برای من و زندگی تلاش میکنه و بهم انرژی بخشیده یعنی معجزه..
اونقدر اون برام کمرنگه که نگووو.گاهی به خودم فحش میدم که اصلا چرا سه سال از عمرم با اون حرام شد سر رضایت خانوادش.