دیگه خسته شدم از دسته شوهرم میخواستیم بریم مسافرت خون منو کرد تو شیشه که خواهرم بیاد فردا میگم بریم نماز میگه خواهرم بیاد گفتم هفته دیگه میخوام برم پارک بانوان میگه خواهرم رو ببر الان باهاش بحثم شد میگم خیلی دلت می سوزه براشون برو خونتون پیشه اونا زندگی کن میگه خونه منه تو برو منم گفتم از خونه بابات نیاوردی میرم حقمو ازت میگیرم باباش داره مامانش طلاق میده مهریشو نمیده میگه منم مثل اون نمیدم منم گفتم اون مرد نیست میگه مرد میشناسی تو فامیلتون برو شوهر کن به همون آنقدر دلم شکست به حق این شب عزیز دعا میکنم خواهراش با یکی مثله خودش ازدواج کنن ببینه چطور خون منو کرده تو شیشه من اهل نفرین نیستم اما واقعا دلم شکسته از دست خدا شاکیم میگم چرا این همه اینا گشتن دنباله خونه باید سر کوچه ما براشون پیدا میشد دعا کردم نشه که بیان اینجا از اخلاق شوهرم می ترسیدم همون شد