2777
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

نه بیکار نیستم که 4ساعت معطل باشم شما ذره ذره بنویسی

 یکی تو بیست و سه سالگی ازدواج می‌کنه و اولین بچه شو ده سال بعد به دنیا میاره، اون یکی بیست و نه سالگی ازدواج می‌کنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره. یکی بیست و پنج سالگی فارغ التحصیل می‌شه ولی پنج سال بعدش کار پیدا می‌کنه، اون یکی بیست و نه سالگی مدرکشو می‌گیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا می‌کنه. یکی سی سالگی رئیس شرکت می‌شه و در چهل سالگی فوت می‌کنه، اون یکی چهل و پنج سالگی رئیس شرکت می‌شه و تا نود سالگی عمر می‌کنه.تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر. تو توی زمان خودت زندگی می‌کنی؛ پس آروم باش، از زندگی لذت ببر و خودت را با دیگری مقایسه نکن

آذر1394 

یکی از روزایی بود که هوا بازی داشت..ازون روزا که خودتم نمیدونی سرده یا گرمه...

سویی شرتم تو دستم بود و به سمت مکان جدید درس خوندنم میرفتم...

با دوستم به تازگیا تصمیم گرفته بودیم که بریم کتابخونه..

زیاد آدم متعهد و خوش قولی نبودم..برامم مهم نبود بقیه چه فکری راجبم میکنن..بذار بکنن...

همینجوری که به آدما نگاه میکردم فکر میکردم به خودم زندگیم به سرگذشت همه ی این آدما که دارن راه میرن و معلوم نیس کمر چند نفرشون خم شده از فشار زندگی

آدم حرافی نبودم هیچوقت همیشه فک میکنم به همه چی

رسییدم به کتابخونه و رفتم تو و این شد آغاز یه زندگیه جدید برام 

آدم یجاهایی غرق درس میشه و هیچی نمیفهمه تا اونجایی که از فشار مثانه تو خودم وول میخوردم ولی دست از درس خوندن برنداشتم

دوستم زد بهم چته بلن شو برو دیگه مجبوری اینقد وول بخوری؟؟

بلند شدم رفتم دستشویی 

اونور خیابون جلوی کتابخونه..

بارون شدیدی هم گرفته بود

به هیچی فک نکردم فقط سرمو انداختم رفتم تو دسشویی که خوردم به یه نفر سرمو آوردم بالا دیدم اشتباهی اومدم تو دستشویی مردونه..

ازونجایی هم که رو سر در دستشویی  هیچی نبود فکری نکردم راجبش...

پسره گف خانوم اشتباه اومدی اونوریس

گفتم عه ببخشید حواسم نشد..

خندید رفت

...

هر روز کتابخونه میومدم و هر روز پسره رو میدیدم..ساعت 12 همیشه بیرون کتابخونه در حال تلفن حرف زدن...میگفتم این پسره که همه چی تمومه تلفنم که همش حرف میزنه دوس دختر داره دیگ

اصلا چن سالشه چرا میاد کتابخونه اسمش چیه

همه  فکر و ذکرم شده بود همون پسر

کم کم شده بود عادت که 12 در بیام و تلفن زدنشو حرف زدنشو تماشا کنم..

بعضی اوقات اینقد نگاهش میکردم که دونه دونه چارخونه های پیرهن مردونشو که تو تنش دلبری میکرد و میشمردم...

روزها میگذشت انگار اونم عادت کرده بود به حضور من موقع حرف زدن...

عشق چشامو بدجوری کور کرده بود و فقط منتظرش میموندم تا بیاد قدماشو خنده هاشو از حفظ بودم..

روزها گذشت

12 اسفند بود که  از طریق دوس پسر دوستم آیدی اینستا اسمش رشتش و همه چیشو فهمیدم..

بجای درس خوندن تو حاشیه ی کتابام پر بود از دانیال هایی که مینوشتم و بدون جواب میموند

چند بار خواستم پیام بدم بهش اما از سر غرور بخاطر اون کسی ک ممکنه داشته باشه و ممکن نیس با این رشته (دندون پزشکی میخوند)حتی به یه دختر دانش آموز فکرم بکنه منصرف شدم...

15 اسفند بود که بیرون کتابخونه منتظر آژانس بودم که بیاد دوستمو ببره و منم برم خونه..

که با دوستش از کتابخونه در اومدن بیرون...

با حدود چند متر اختلاف کنارمون نشستن...

وقتی دوستم رفت گف ببخشید خانوم؟

توی دلم شده بود کارخونه قندسازی و داشتم له له میزدم از اون چیزایی که انتظار شنیدنشو داشتم وممکن بود بگه...

گفت خانوم شما رشتتون چیه گفتم تجربی کنکور دارم گفت ولی بهتون میخوره هنرمند باشین..حرفی نزدم که دوستش گفت جرات حقیقت بود خانوم به دل نگیرین و کارخونم آوار شد روسرم...

داشتم میرفتم گف هنوزم دیر نشده گفتم برای خندید و گفت تغییر رشته خانوم حواس پرت...


رفتم خونه و با خودم کلنجار رفتم پی ام بدم یا ندم..

سر ساعت 22:22 بهش پیام دادم و گفتم آرزو کن

بعد دوساعت پیام داد امشب که نشد فردا شب برام بفرس حتما آرزو میکنم خانوم دکتر...

رو ابرا بودم..تو دوران پر از عشق پر از حس زندگیم پر از رنگای قشنگ شده بود..

تو 18 سالگیم فکر میکردم عشق زندگمو پیدا کردم فکر میکردم زندگی بکامه..

ولی هر عشقی سختیا و قشنگیای خودشو داره..

روزها گذشت با تمام عشقی ک من داشتم و همه میگفتن اون نداره دوست نداره خیلی شیطونه و ...

ماهگرد اولمون برد منو رو پله های یه خونه و گفت نگاه کن طبقه 2 امو سرمو بردم بالا که دستشو انداخت دور گردنمو گردنبند نقره با نگین سبز انداخت دور گردنم

17 فروردین بود که دوس پسر قبلیم منو جلوی کتابخونه دید و شروع کرد به حرف زدن باهام...

دوستای دانیال دیدن و بهش گفتن و زنگ زد و با داد و بیداد شماره پسره رو خاست..

زندگی آوار شد روی سرم...

همه چی خراب داشت میشد...اومد باهاش حرف بزنه

حدود دو سات خبر ازشون نبود تا اینکه برگشت

منو دید و فقط گفت تموم برو پی زندگیت

تا چند روز نه کتابخونه دیدمش نه تلفنشو برداشت
بعد چند روز اومدولی حتی نگاهم نکرد

رفت و من موندم و من...

عصر رفتم پیشش و گفتم حرف بزن بگو چیشده گفت برو

گفتم حرف بزنیم

گفت که باز دروغ بشنوم؟؟

گفتم نه دروغی نبوده..

همه چی رو بهش گفتم و همه ی حرفاشو به جون خریدم..

آشتی کردیم ولی طعنه هاش باهامون بود..

من بهترم یا اون..

چیه اون جذبت کرد؟؟منم دارمش

و من هر بار عذاب میکشیدم از حرفاش و دم نمیزدم..

گذشت و با تمام سختیاش تموم شد...من یه سال پشت کنکور موندمو دوباره خوندم اون یه سال دیگه تموم میشد درسش..

گفت تا اخر کنکور منتظرت میمونم..

کنکورم که تموم شد دیدم با ماشین جلوی در حوضه وایستاده..

باورم نمیشد تموم اون شبب بیداریا غصه خوردنا و ندیدناش تموم شد و دیدمش 

دویدمم سمتش و بغلش کردم..

شب که تو خونه راجب چطور بودن کنکور حرف میزدیم زنگ خورد تلفن خونه

خواستگاری کردن ازم و الان 2 ساله نامزدیم ونینی تو راهه


ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز