هر روز کتابخونه میومدم و هر روز پسره رو میدیدم..ساعت 12 همیشه بیرون کتابخونه در حال تلفن حرف زدن...میگفتم این پسره که همه چی تمومه تلفنم که همش حرف میزنه دوس دختر داره دیگ
اصلا چن سالشه چرا میاد کتابخونه اسمش چیه
همه فکر و ذکرم شده بود همون پسر
کم کم شده بود عادت که 12 در بیام و تلفن زدنشو حرف زدنشو تماشا کنم..
بعضی اوقات اینقد نگاهش میکردم که دونه دونه چارخونه های پیرهن مردونشو که تو تنش دلبری میکرد و میشمردم...
روزها میگذشت انگار اونم عادت کرده بود به حضور من موقع حرف زدن...
عشق چشامو بدجوری کور کرده بود و فقط منتظرش میموندم تا بیاد قدماشو خنده هاشو از حفظ بودم..
روزها گذشت
12 اسفند بود که از طریق دوس پسر دوستم آیدی اینستا اسمش رشتش و همه چیشو فهمیدم..
بجای درس خوندن تو حاشیه ی کتابام پر بود از دانیال هایی که مینوشتم و بدون جواب میموند
چند بار خواستم پیام بدم بهش اما از سر غرور بخاطر اون کسی ک ممکنه داشته باشه و ممکن نیس با این رشته (دندون پزشکی میخوند)حتی به یه دختر دانش آموز فکرم بکنه منصرف شدم...
15 اسفند بود که بیرون کتابخونه منتظر آژانس بودم که بیاد دوستمو ببره و منم برم خونه..
که با دوستش از کتابخونه در اومدن بیرون...
با حدود چند متر اختلاف کنارمون نشستن...
وقتی دوستم رفت گف ببخشید خانوم؟
توی دلم شده بود کارخونه قندسازی و داشتم له له میزدم از اون چیزایی که انتظار شنیدنشو داشتم وممکن بود بگه...
گفت خانوم شما رشتتون چیه گفتم تجربی کنکور دارم گفت ولی بهتون میخوره هنرمند باشین..حرفی نزدم که دوستش گفت جرات حقیقت بود خانوم به دل نگیرین و کارخونم آوار شد روسرم...
داشتم میرفتم گف هنوزم دیر نشده گفتم برای خندید و گفت تغییر رشته خانوم حواس پرت...